![]() |
|
طواف دل امروز احساس كردم دلم تنگ شده براي كعبه،براي طواف،براي نماز طواف براي سعي صفا و مروه،براي تقصير،براي طواف نساء ... براي نماز طواف نساء... اشك هم حسابي با دلم همنوازي ميكرد... دلم مي سرود اشک هم مي شست دل بیقرار و بارونيم رو... گفتم خدايا! ميخوام بيام طواف،آره لبخند دوست داشتني و مهربونشو ديدم چشماي مهربونشو ديدم كه از مادر مهربونتره... گفتم خدا! سفر دلمه... رفتم غسل زيارت كردم و رو به قبله نشستم و چشمامو بستم... خدايا آماده شدم كه بيام... از مسجد شجره محرم شدم،عجب لباس قشنگيه لباس احرام... توي اين پيله ي احرام اميدمون به تطهيره... يعني ميشه در پيله ي اين احرام من گناهكار هم به پروانه شدن برسم؟؟؟ يا ارحم الراحمين به اميد تو... "لبيك اللهم لبيك لا شريك لك لبيك ان الحمد وانعمة لك و الملك" لبيك رو هم گفتم،رسيدم به سرزمين وحي.... شعاعهاي نور از خونه ي خدا تموم شهر بزرگ و مكرم رو پر كرده بود... دلم طاقت نمياره مستقيم رفتم مسجدالحرام... باب الفتح درب شماره 72 واي اينجا كجاست لحظه به لحظه بوسه هاي خدا رو احساس ميكردم... كفشامو در آوردم ولي جايي رو نميديدم اشك مانع ديدنم شده بود... جز خدا به هيچ چيز فكر نميكردم... خودم نميرفتم اين دلم بود چه تند منو دنبال خودش مي كشوند... رسيدم به جايي كه يه لحظه چادر سياه كعبه رو ديدم ديگه نتونستم هق هقمو قايم كنم ،از پله ها رفتم پايين همينطور دورخونه ي خدا مي چرخيدم و اشك ميريختم و صداش ميكردم ... كنارم بود، ميگفتم دوستت دارم... خدا هم ميگفت اگه ميدونستيد چقدر شما بنده ها رو دوست دارم... پوست و كالبد رها ميكرديد و به سوي من پر مي كشيديد... مقابل حجر الاسود رسيدم به خونه ي قشنگ و امن صاحبخونه نگاه كردم... گفتم خدايا دلم اينجاست جسممو نتونستم بيارم... الله اكبر گفتم و شروع كردم...هنوز چند قدمي نرفته بودم ديدم يه در قشنگ و بهشتي طرف چپم بود.... همينطور كه دور مي زدم ديدم بعضيها دستشون رو رو چهار چوب اين در گذاشتند و با خداي خودشون راز و نياز مي كنند... بعد هم حجر اسماعيل و ناودان طلا... طواف يعني پروانه وار دور صاحبخونه گشتن... هفت بار طواف دل به آخر رسيد رفتم پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز طواف... بعد هم ذكر حاجات:خدايا!تو رو به حرمت كعبه ظهور مولامون رو برسون... رفتم به طرف صفا... واقعا صفا يعني اين،بسم الله الرحمن الرحيم گفتم و شروع كردم... از يه سراشيبي پايين رفتيم به جايي كه بايد هروله بريم رسيدم دوستم لحظه به لحظه همراهيم ميكرد،به مروه رسيدم دوباره به طرف صفا... هفت مرتبه سعي رو دلم بجا آورد...بايد تقصير ميكردم توي مروه تقصیر رو هم به جا آوردم،از آب زمزم نوشيدم و با اشك چشم صورت دلم رو شستم... باز هم اون خونه ي عظيم و عزيز و امن... شعاعي از نور اين كعبه ي مكرم دلم رو گروگان گرفته بود... وقتي به خودم اومدم داشتم دور ميزدم باز حجر الا سود" الله اكبر"... دلم دنبال يكي ميگشت..صداش ميزد و گريه ميكرد... يابن الحسن يابن الحسن عجل علي ظهورك... آروم نميشم آقا جون... يابن الحسن يابن الحسن عجل علي ظهورك بابي انت و امي و نفسي هفت مرتبه طواف نساء دل هم به آخر رسيد... باز پشت مقام ابراهيم و نماز طواف ... چقدر سبك شدم... ولي دلم بيقراره، درياي دلم رو به صخره ي سينه ام ميكوبم... تا از اين بيقراري آرام گيرم،و در نهايت پشيماني از اينكه نتوانستم خوب- از فرصتها استفاده كنم. خدايا! از تو ميخواهم دلمان را از آن خود كنی ، و چشمانمان را لايق ديدنت. خوش به سعادت اونهايي كه به اين سفر معنوي دعوت شدن و از فردا عازم صحراي عرفات ميشوند و امام عصر (عج) رو زيارت ميكنند... عجب بازار پر رونقي است بازار اشك و مناجات در صحراي عرفات... قربون مولاي غائب از نظر برم كه نائب الزياره ي همه ي- كسانيكه گل حسرت اين سفر معنوي تو گلخانه ي دلشونه، هستند... همسفران سفر طواف دل! ماه ذي الحجه ماه پاداش گرفتن بنده هاست... دعا براي همه و هم يادتون نره... اللهم عجل لوليك الفرج برقرار باشيد و بهاري التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:58 توسط یه چشم به راه
|
خواب ديدم شهر ما جارو شده است. خواب ديدم دختران شهرمان چادرى بر سر داشتند كه دوازده شكوفه بر آن دوخته شده بود... خواب ديدم در ميانه ي كوچه "اخوان الصفا" مردم همه جمعند. آش مي پزند، آش نذرى براى سلامتى مسافرهميشگي شان كه در راه است. ستارهها از آسمان آمده بودند روى پشت بامها... و مردم شهر ما را به هم نشان مىدادند.... سر در هر خانهاى چراغى روشن كرده بودند.... و رايحه ي نم كه از آب و جاروى دختران حاجتمند به مشام مىرسيد چه دلنواز بود... خواب ديدم هيچ دخترى بدون جهيزيه نبود و شترِ بخت را ديدم كه بر در همه خانههاى خشتى و سنگى، با در چوبى يا آهنى، خوابيده بود... و پسران در دنياى خواب من براى نجابت، متانت و اصالت به خواستگارى _ مي رفتند... و در عقدها و عروسيها اولين كارت دعوت براى صاحب عصر و زمان، مهدى فاطمه، عليهماالسلام، فرستاده مىشد.... خواب ديدم شهر ما گلكارى شده است. سبزهها سرود مىخوانند و گلها نيايش مي كنند.... هيچ خانهاى بىسفره نبود و هيچ سفرهاى خالى نبود.... غم در چند فرسخى شهر ما در خانه تنهايى خود زانو در بغل گرفته بود... و شاديها، كاسه كاسه به خانههاى همسايهها برده مىشد... زيبهاييها بين همه به تساوى قسمت مىشد و از تقسيم خوبيها هيچ كس سرباز نمىزد.... و 365 روز از سال را"روز نيكوكارى" نام نهاده بودند. خواب ديدم مغازههاى شهر ما كامپيوترى شدهاند، با صداى اذان بسته مىشوند و با "السلام عليكم و رحمةاللَّه" باز.... خواب ديدم نسل قفلها از شهر ما برچيده شده است.... آدمها را در خواب ديدم كه صبح را با گل سرخ آغاز مىكردند ... و شب را در كنار شببوهاى سفيد و بنفش به صبح مىرساندند.... خواب ديدم پنجرهها باز بودند و جوانها در سجادهها جوانه مىزدند. هر دانهاى در زمين كاشته مىشد سر از آسمان در مىآورد.... دخترى را ديدم به زيبايى ماه كه سبدى از جواهرات بر سر داشت... لباس حريرش با آواز بادها مىچرخيد و با طنازى از مشرق به مغرب مىرفت. هيچ چشمى اما او را ميهمان نمىكرد و هيچ انگشتى اشاره به او نداشت. گويا چشم دلها همه سير بود و هوسها در قفس... در حرارت خوابهايم ذوب مىشدم كه ناگاه به شكواى خروس صبح بيدار شدم. رؤياهاى من همه بىرنگ بودند و بىروح..... بيدار شدم. كوچهها را ديدم پر از نيرنگ..... و كودكان را كه در خواب غفلت بودند.... هيچ شكوفهاى بر چادر دختران شهرمان نديدم، يعنى چادرى نديدم كه شكوفهاى بر آن گل كند!!! پسران كه سر به هوا قدم مىگذاشتند به نجابت و متانت و اصالت پوزخند مىزدند و در جستجوى كيسههاى خوشبختى بودند.... كيسههايى كه امروز در دستان پدران دخترهاست.... و فردا به حساب داماد ريخته مىشود... ديدم كه در عقد و عروسيهاى محله ما با شعار "يك شب هزار شب نمىشود" اولين كارت دعوت براى شيطان فرستاده مىشود.... ديدم كه در محله ما از آش نذرى خبرى نيست.... فرياد زدم و بازگشتم به رؤياها.... به عشقها و به آرزوهايى كه شهر زيباى ما را در عصر ظهور مىنماياند.... بازگشتم به رؤياها....
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 7:34 توسط یه چشم به راه
|
عطر سيب
برقرار باشيد و بهاري
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:6 توسط یه چشم به راه
|
سلام بر گل نرگس، سلام بر يوسف زهرا (س) جانم به لب از لعل خموش تو رسيد از لعــل خمــوش، نــوش تو رســـيد گوش تو شنيــد ه ام كه دردي دارد درد دل من مگر بگوش تو رسيد؟؟ كاش باد بودم بويت را به عاشقان و منتظرانت مي رساندم،گر چه همه ي آنها را خوب ميشناسي حتي آنهايي كه هنوز متولد نشده اند. كيه كه بگه من ازعطر و بوي گل نرگس خوشم نمياد؟بوي نرگس مايه قوت قلب است اين از گفتار پيامبر است كه در سال يكبار گل نرگس را ببوييد،حال اگر اين گل گل نرگس واقعي باشد مرده را زندگي مي بخشد... كي ميشه كه واقعاً بوي نرگس در تمام گيتي بپيچد و همه بتوانند از بويش جان تازه بگيرند؟؟؟ كي ميشه زندگي رويايي به حقيقت بپيوندد و واقعاً از بودن و زيستن لذت ببريم؟؟؟ در هوايي تنفس كنيم كه مولا و آقايمان همه كاره اند؟؟البته الان هم همه كاره اند ولي آن وقت وجود مقدسشان را مي بينيم. كي مي رسه زمانيكه خوب و بدي وجود نداشته باشد؟؟همه خوب باشند و چون در بدرخشند؟؟ ...آقاجون بيا و از اين مشكل نجاتمون بده،اگرچه منم بدم ولي راضي به ناراحتي شما نيستم كه باعث بشم برا بخشش گناهم اشك بريزيد. گرچه ميدونم ناخود آگاه كارهايي كردم كه دلتون رو رنجوندم و اشكتون رو در آوردم...قربون اون اشكتون آقا جون منو ببخشيد . كي ميرسه كه مهريه دختران كلام خدا و سرمايه ي پسران سلام و صلوات و جهيزيه دختران عفت و نجابت باشد؟؟ كي ميرسه كه هيچكس گول ظاهر فريب بعضي از اين عروسكهاي زيبا و يا دختران به ظاهر پوشيده و محجبه را نمي خورد؟؟واقعاً خوبها مشخصند و نبايد دنبالشون گشت،ساده و بي ريا... كي ميرسه كه ريا جاي خود را به راستي و صداقت بدهد؟؟ كي ميرسه زماني كه دنيا به گلستاني تبديل شود ؟؟تا درآن گلهاي رنگارنگ نمو يابند... گلهايي با بوي نجابت ،عفت،پاكي،صداقت واعتماد... كي ميرسه كه همه به هم راست بگويند؟؟ كاش گياه خشكي در صحرا بودم تا باد شميم وجودت را بمن ميرساند و جان مي گرفتم... كاش بافتي از بيرق زيباي گلدسته ات بودم كه نام مقدست در عمق قلبم جاي مي گرفت... كاش ريگي از ريگهاي بياباني بودم كه دلدادگان وصالت در پي ات اشك شيدايي مي ريزند... كاش سنگي از سنگفرش جمكرانت بودم،تا زائر دلسوخته ات پا بر سرم مي نهاد و صدايت ميزد... كاش تار و پود فرشي بودم كه عاشقان وصالت سجاده ي عاشقي برويش پهن مي كردند و با تسبيح اشك براي سلامتي وجود مقدست سلام و صلوات نذر مي كنند... مولاي من!يك جرعه ي نگاهت كافيست... تا پر و بال خسته ام را جان بخشد و پروازم را به نظاره بنشيند... در انتظارت هستيم،ما را درياب !ما را در ياب! ا للهم عجل لوليك الفرج برقرار باشيد و بهاري التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 13:59 توسط یه چشم به راه
|
|