تبليغاتX
*** اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ***   سجــــــــاده ی عـشـــق

 

در نخستين ماه  بهاري  مسلمانان عيدي را تجربه ميكنند

 

كه طراوت  قطره هاي باران را دو چندان ميكند

 

 

 

هميشه  ميلاد ِ قديسه هاي آسماني  هبوط  لطف است و كرامت

.

اينك مردي مي آيد  از جنس نور و محبت ..

 

مردي از تبار ايمان و امانت ...

 

مردي كه جمله ها در توصيف جمال يوسف گونه اش زيباييها را مي كاوند

 

و باز مقصرميمانند ...

 

 

آري  محمد(ص) مي آيد ، مردي كه تلأ لو خورشيد در برابر نور جبينش

 

كم مي آورد ...

 

بزرگمردي كه جهان به يمن آمدنش به شكرانه ميپردازد...

 

و ركوع و سجود ِ زمان و زمين رنگ اخلاص ميگيرد ..

 

محمد(ص) مي آيد تا طنين" اشهد ان لااله الا الله "پشت شرك را بلرزاند

 

و الماس ِ اسلام نگين اديان شود..

 

محمد(ص) پا به عرصه وجود ميگذارد تا يهود و نصارا به

 

نويد ِ نبي شان مومن شوند ...

 

مردي كه از طليعه ي وحي الهام مي گيرد اكنون مي آيد

 

تا با پيغام  ِختم المرسلين حجت را  بر جن و انس  تمام كند .

 

امروز ميلاد ِ مردان آسماني است كه بركت وجود مباركشان

 

طلسم ناداني را باطل ميكند ...

 

جهل و خرافات را مي زدايد تا روشنايي ماه همان مهتاب ِبدر شود...

 

نوري كه فانوس صراط مستقيم  و تا به انتهاي هستي خاموش نشدني ست ..

 

چگونه تاب مي آورند كه ناجوانمردانه  ، جوانمردان را به سخره بگيرند ؟؟؟

 

و همان آزادي كه پيامبراسلام  پيام آورنده اش بود را بهانه كنند ؟؟؟

 

سنگين است خواب ِ خود خواهيشان كه آينه جمال و جلال الهي را

 

مضحك ميخوانند ...

 

لعنت خدا بر دلهاي قابيليشان كه محمد(ص) رسول خدا را به استهزا كشيده اند ...

 

 

سلام و صلوات بر محمد و آل محمد كه قلم  از بيان ِ راد مرديشان راكد ميشود ..

 

.تاريخ مقابل عظمتشان سر فرود مي آورد و به ناتواني تعريف ـ

 

سخاوتشان اعتراف میکند ...

 

خداوندا آگاهي به اجابت كدامين نياز درگاهت را رها نمي كنيم !

 

به عقربه هاي زمان چشم دوخته ايم تا...

 

لحظه اي را برايمان به ارمغان بياورد كه مهدي (عج)

 

 مهر باطل بر دهان ِ ناآدمياني بزند

 

كه بي محابا  معصوميت رسول خدا و ائمه را  به مسخره گرفته اند...

 

خداوندا  در طلوع روز ميلاد محمد مصطفي(ص)  دستهايمان را

 

براي ظهور منجي عالم بالا مي آوريم ..

 

شايد اين دقايق ، ثانيه ها را عجولانه تر طي كند تا

 

آن دمي رسد كه  با طنين ملكوتي امام زمان

 

نداي" اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله  "جلاي تازه بگيرد

 

با تشکر و آرزوی توفیق روزافزون برای خواهر عزیزم راضیه

 

 

خجسته ميلاد برگزيده ترين رسول آسماني ؛و نويد بخش آزادي جاوداني حضرت

 

 محمد مصطفي(ص)و فرزند عزیزشان امام جعفر صادق (ع) فخر شیعه را

 

به ساحت مقدس ولی عصر (عج) وشما دوست عزیز

 

 تبریک و شاد باش عرض می نمایم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

برقرار باشید و بهاری

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 9:16  توسط یه چشم به راه  | 

عاشقان عیدتان مبارک باد

زمين و آسمان مكه آنشب نور باران شد

و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد

اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبي مرموز و رويايي

به شهر مكه، مهر پاك جانان، دختر مهتاب مي خنديد

شبانگه ساحت ام القري در خواب مي خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي

دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد

صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ

بسوي كهكشان مي شد

دل سياره ها در آسمان، حال تپيدن داشت

و دست باغبان آفرينش در چنان حالت

سر گل آفريدن داشت

شگفتي خانه ام القري در انتظار رويدادي بود

شب جهل و ستمكاري

به اميد طلوع بامدادي بود

سراسر دستگاه آ فرينش اضطرابي داشت

و نبض كائنات ا ز انتظاري دم به دم ميزد

همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند:

كه امشب نيمه شب خورشيد مي تابد

ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد

آن حال آمنه در عالم سرگشتگي مي ديد

ببام خانه اش بس آبشار نور مي بارد

و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني

و زين قدرت نمايي ها نصيب اوشگفتي بود و حيراني

در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي

و منقاري زمرد فام

به سويش پر كشيد از بام

و در صحن سرا پر زد

و پرهاي پرندين را به پهلوي زن درد آشنا ساييد

به ناگه درد او آرام شد آرام

به كوته لحظه اي گرداند سر را آمنه با هاله اميد

تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد

چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را

دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر احمد را


شنيد از هر مكان عطر دلاويز محمد ص را

سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز

الا اي آمنه! اي مادر پيغمبر خاتم

سرايت خانه توحيد ما باد و مشيت باد

سعادت همره جان تو و جان محمد ص باد

بدو بخشيده ايم اي آمنه اي مادر تقوي!

صداي دلكش داوود و حب دانيال و عصمت يحيي


بفرزند تو بخشيديم

كردار خليل و قول اسماعيل و حسن چهره يوسف

شكيب موسي عمران و زهد و عفت عيسي

بدو داديم خلق آدم و نيروي نوح و طاعت يونس

وقار و صولت الياس و صبر بي حد ايوب

بود فرزند تو نيكو

بود دلبند تو محبوب

سراسر پاك

سراپا خوب

دو گوش آمنه بر وحي ذات پاك سرمد بود

دو چشم آمنه در چشم درخشان محمد ص بود

كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را

بدست اين يكي ابريق سيمين، در كف آن ديگري تشت زمرد بود.

دگر، حوري پرندي چون گل، مهتاب در كف داشت

محمد ص را چون مرواريد غلتان شستشو دادند

بنام پاك يزدان بوسه بر روي او دادند

سپس از آستين كردند بيرون دست قدرت را

زدند از سوي درگاه خداوندي

ميان شانه هاي حضرتش مهر نبوت را

سپس در پرنياني نقره گون ارام پيچيدند

وز آنجا دختران بر عرش كوچيدند

همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند

كه آمد تكسواري در مدائن سوي نوشروان

و گفت: اي پادشه آتشكده آذر گشسب ما

كه صدها سال روشن بود

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به يثرب يك يهودي بر فراز قلعه اي فرياد را سر داد

كه امشب اختري تابنده پيدا شد

و اين نجم درخشان اختر فرزند عبد الله

نوين پيغمبر پاك خداوند است و انساني

يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرايي

قدم بگذاشت در ام القري وين شعر را برخواند

كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را ؟

كه ديد از مكيان آن ماهتاب پرنياني را؟

زمين و آسمان مكه ديشب نور باران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

بيابان بود و تنهايي و من ديدم

كه از هر سو ستاره بر زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند

ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عطر آمد

بيايان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي

بيابان، رازها دارد

ولي در شهر آن اسرار پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر اشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟

كه ديشب آسمانيها زمين مكه را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان مكه ديشب نور باران بود

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند

كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟!

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از مكيان آن ماهتاب پرنياني را؟

بيابان بود و تنهايي و من ديدم

كه از هر سو ستاره بر زمين ما فرود آمد

كجايي اي عرب! اي ساربان پير صحرايي؟!

كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!

كه اينك بر فراز چرخ يابي نام احمد را

و در پر موج بيني اوج بانگ احمد( ص) را

محمد( ص) زنده و جاويد خواهد ماند

محمد( ص) تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهاني نيك مي داند كه نامي همچو نام پاك پيغمبر مويد نيست

و مردي زير اين سبز آسمان همتاي احمد نيست

زمين ويرانه باد و سرنگون باد، آسمان پير

اگر بينم روزي در جهان نام محمد نيست...

"مهدی سهیلی"

اللهم عجل لولیک الفرج

برقرار باشید و بهاری

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:23  توسط یه چشم به راه  | 

صلی الله علیک یا ابا المهدی(عج)

                          ای مقتدای نیکی ها و خوبی ها!

 

          این خاک خشک و عطش ناک، میزبان خوبی برای روح 

 

                                عرش نشین تو  نبود...

 

          و میله های سرد زندان و زنجیرهای دست و پایت نیز...

 

                   تاب دیدن این همه بی رحمی را نداشت.

 

              مناجات های نیمه شب و سجده های طولانی ات...

 

               شب های ظلمانی زندان را با سحر پیوند می داد

 

            و هر دل مرده ای را به نسیم بهشتی مژده می بخشید.

 

               سلام بر تو که از دامان خاک به افلاک پر کشیدی.

 

           به امید روزی که آفتاب ظهورش از پس سال های غیبت...

 

                   بیرون آید تا غم از دست دادن پدر خود را...

 

                   بر سینه مالامال از درد شیعیان هموار نماید.

                 

                                       انشا الله

 

شهادت امام (ع)

 

از ابو الاديان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكري(ع) بودم و رسائل او را به

 شهرهاي ديگر مي بردم و جواب مي آوردم،‌ در بيماري منتهي به رحلت وي هم نزد

 او رفتم نامه هايي را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداين ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما ديدم بانگ زاري و شيون از خانه امام بلند است و جعفر بن علي بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مي دهد. با خود گفتم اگر اين مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در اين آن خادمي بيامد و به جعفر گفت كار تكفين تمام شد بيا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم. جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند وقتي خواست تكبير بگويد ناگهان كودكي با چهرة گندمگون و موئي كوتاه و مجعد و دندانهايي كه بينشان گشادگي بود پيش آمد ورداي جعفر را كشيده گفت: اي عم عقب برو من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم جعفر در حاليكه رنگش از خشم تيره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدي موعود امام دوازدهم (عج) بود.

 

آه اي اشک!

با من بگو اين داغ سنگين، چيست بر دل!

 در فراواني اندوه ها، تمام مرثيه ها را ورق مي زنم

 و چشم ها، تازه ترين اشک ها را نذر ماتم مي کنند!

گويي دلم نبض خويش را با «سامّرا» تنظيم کرده است!

پرده اي از تلخ ترين غريبانه ها، پيش رويم مي آويزد

 و من به غمگين ترين غروب جاري در افق مي نگرم؛

 غروبي درست شيبه غروب عاشورا!

شايد « شام غريباني ديگر» در راه است...

 و سوگنامه غريبي ديگر در ديار غريبان؛

 آن هم در غربتي سنگين و جان گداز،

 آن هم در «سامّرا»؛ جايي که حتي يک نفر،

 نگاهش را مهرباني نياموخته و از در و ديوارش، فقط جاسوس مي بارد!

آه اي غربت آبادِ غصه هاي ويرانگر!

اي شهر غم هاي فراموش ناشدني حضرت مهدي (عج)!

 

مثل بغضم، مثل آهم، در غروب سرد و زخمي

                                           بيتْ بيتِ غربت و تنهايي ات را مي شناسم

 

 آه، چه تلخ گرفته اي در آغوش، اينک غم را...

 اي ديار شوم، اي ماتم آباد تمام تبعيدها!

کدامين سوگواره هايت را بگريم درمصيبت فرزندان زهرا (س) ؟!

 

کدامين ناله را با افق هاي غم گرفته ات، هم آهنگ کنم؟

آه، اي ماتم آباد تبعيدها، اي ديار تلخ!

 روزهاي چنين دردناکت، هرگز مباد!

مولاجان، خوشا يادت، آن هنگام که براي نماز بپا مي خاستي و فرشتگان،

 مشتاقانه به اقتدايت صف مي آراستند!

خوشا نامت، که هرگاه برده مي شد...

 شوق زيارت، سراسر آسمان را فرا مي گرفت

 و عرش الهي، به تو و فرزند بي نظيرت، درود مي فرستاد!

مولا جان! اي افتخار خاندان نبوّت!

 اي معلّمِ تنها منجيِّ بشريّت!

 چه قدر سخت است وسعت اندوهت در دل ما!

چه جانکاه است عزاي غريبي ات در دياري که حتي اندک آشنايانت،

 به خاطر اميال دنيا، با تو بيگانگي کردند!

 

                                           التماس دعا

 

 

شهادت یازدهمین نور تابناک هدایت و خورشید جهانتاب زهد و پارسائی،

 

 امام حسن عسکری(ع)را به پیشگاه امام زمان (عج) و تمامی شیفتگان

 

 حضرتش تسلیت عرض می نمایم

 

                http://www.iravertex.com/clip.asp?id=137

 

 

                       اللهم عجل لولیک الفرج

 

                       التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 21:28  توسط یه چشم به راه  | 

همه جا بروم به بهانه ي تو ...كه مگر برسم در خانه ي تو...يا اباصالح مددي مولا....

مهدي جان(عج):

اي با توگشته گويا، آوا، نوا، ترانه


از بهر با تو بودن، دارد دلم بهانه

 

تر گشته دفتر من، از مثنوي چشمم

 

كي شاعري سروده، چون چشم من ترانه

 

هر شب به ياد رويت، خواندم نماز باران


وقتي كه استجابت، زد در دلم جوانه


طرح دوباره‌اي زد، رنگين كمان خود را


از چشم شرجي من، درياي بيكرانه


چون شعله‌هاي آتش، احساس غربت من


با هر نفس كشيدن، از دل كشد زبانه


در راه تو نشاندم، فانوس ديده‌ام را


شايد شبانه آيي، اي دلستان! به خانه


هر روز همچو مجنون، آواره‌ام به صحرا


هر شب تو را سرودم، با گرية شبانه


وقتي بهار چشمت، مي‌خواندم به گلشن


كي بلبل دل من، دارد هواي لانه


از جذر و مد چشمم، وصل و فراق پيداست

 

از غيبت و حضورت، بهتر از اين نشانه؟


اي عقل سبز عاشق، سرخ از بيان حسنت

 

روح غزل! كه كردي در سينه آشيانه

 

شايد شبي بيايي، در بزم انتظارم


تقديم تو نمايم، يك شعر عاشقانه

 

پيوسته مي‌تراود، بر قلب زار عاشق


از چشم شرقي تو، اشراق شاعرانه

 

*******

 

اللهم عجل لوليك الفرج

 

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 8:58  توسط یه چشم به راه  | 

من كه كبوتر دلم انس گرفته با رضا(ع)...مي شنوم ز قدسيان زمزمه ي رضا رضا(ع)....

شهادت هشتمين شجره طيبه،حضرت امام رضا(ع) را خدمت ساحت

مقدس حضرت ولي عصر (عج) و تمامي رهپويان و عاشقان حضرتش

 تسليت عر ض ميكنم...

 

اللهم عجل لوليك الفرج

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 17:12  توسط یه چشم به راه 

نام: محمد بن عبد الله

در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» ناميده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پيش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» ناميده بود.

كنيه: ابوالقاسم و ابوابراهيم.

القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امين، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذير، بشير، مبين، كريم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، يس، طه‏ و... .

منصب: آخرين پيامبر الهى، بنيان‏گذار حكومت اسلامى و نخستين معصوم در دين مبين اسلام.

تاريخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربيع الاول عام الفيل برابر با سال 570 ميلادى (به روايت شيعه). بيشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول آن سال دانسته‏اند.

عام الفيل، همان سالى است كه ابرهه، با چندين هزار مرد جنگى از يمن به مكه يورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ويران سازد و همگان را به مذهب مسيحيت وادار سازد؛ اما او و سپاهيانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابيل مواجه شده، به هلاكت رسيدند و به اهداف شوم خويش نايل نيامدند. آنان چون سوار بر فيل بودند، آن سال به سال فيل (عام الفيل) معروف گشت.

محل تولد: مكه معظمه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شيبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قريش) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

از پيامبر اسلام(ص) روايت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسيد، همان جا نگاه داريد و از آن بالاتر نرويد. اما در كتاب‏هاى تاريخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بين عدنان تا حضرت اسماعيل، فرزند ابراهيم خليل الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.

مادر: آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.

اين بانوى جليل القدر، در طهارت و تقوا در ميان بانوان قريشى، كم‏نظير و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روايتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش، ام ايمن جهت ديدار با اقوام خويش عازم يثرب (مدينه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حيات گفت و در همان جا مدفون گشت.

و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روايتى هفت ماه) پيش از ولادت فرزندش از دنيا رفته بود، كفالت آن حضرت را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست وى را به ثويبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شير دهد و از او نگه‏دارى كند؛ اما پس از مدتى وى را به حليمه، دختر عبدالله بن حارث سعديه واگذار كرد. حليمه گرچه دايه آن حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى كرد.

مدت رسالت و زمامدارى: از 27 رجب سال چهلم عام الفيل (610 ميلادى)، كه در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شده بود، تا 28 صفر سال يازدهم هجرى، كه رحلت فرمود، به مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. آن حضرت علاوه بر رسالت، به مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان را پس از مهاجرت به مدينه طيبه بر عهده داشت.

تاريخ و سبب رحلت: دوشنبه 28 صفر، بنا به روايت بيشتر علماى شيعه و دوازدهم ربيع الاول بنا به قول اكثر علماى اهل سنّت، در سال يازدهم هجرى، در سن 63 سالگى، در مدينه بر اثر زهرى كه زنى يهودى به نام زينب در جريان نبرد خيبر به آن حضرت خورانيده بود. معروف است كه پيامبر اسلام(ص) در بيمارىِ وفاتش مى‏فرمود: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح خيبر براى من آورده بود.

محل دفن: مدينه مشرفه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى) در همان خانه‏اى كه وفات يافته بود. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت، در مسجد النبى قرار دارد.

برگرفته شده از كتاب " خاندان عصمت عليهم السلام " تاليف سيد تقى واردى
 
فرا رسیدن سالروز رحلت نبی مکرم اسلام حضرت محمد(ص) و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(ع) را به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و تمامی عاشقان و شیفتگان اهل بیت علیهم السلام تسلیت عرض می نمایم.
اللهم عجل لولیک الفرج
 
التماس دعا
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:36  توسط یه چشم به راه  | 

همه جا بروم به بهانه ي تو...كه مگر برسم در خانه ي تو... 

هلا روز و شب فانى چشم تو


 
دلم شد چراغانى چشم تو


 
به مهمان، شراب عطش مى‏دهد


 
شگفت است مهمانى چشم تو


 
بنا را بر اصل خمارى نهاد


 
ز روز ازل بانى چشم تو

 

 پر از مثنويهاى رندانه است


 
شب شعر عرفانى چشم تو


 
تويى قطب روحانى جان من


 
منم سالك فانى چشم تو


 
دلم نيمه شب‏ها قدم مى‏زند


 
در آفاق بارانى چشم تو


 
شفا مى‏دهد آشكارا به دل


 
اشارات پنهانى چشم تو

 

 هلا توشه راه دريادلان


 
مفاهيم طولانى چشم تو


 
مرا جذب آيين آيينه كرد


 
كرامات نورانى چشم تو


 
از اين پس مريد نگاه توام


 
به آيات قرآنى چشم تو!

 

اللهم عجل لوليك الفرج

برقرار باشيد و بهاري

این نجوای عاشقانه تقدیم به مریدان عشق حضرت عباس(ع) با تشکر از دوست عزیز آقا سید علیرضا ی عزیز(نجوای شاکی):

http://leghae-yar.persiangig.com/video/ya-abbas.swf

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 8:58  توسط یه چشم به راه  |