تبليغاتX
*** اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ***   سجــــــــاده ی عـشـــق

بيا ستاره ء من


بيا كه غرق غبارم؛ بيا ستاره ء من


اسير اين شب تارم؛ بيا ستاره ء من


به هركجا كه رسيدم، فريب دامي بود


كجا قدم بگذارم؟ بيا ستاره ء من


كجاي وحشت اين شب، چراغ منزل توست؟


عنان به كي بسپارم؟ بيا ستاره ء من


سري كه شور جنونش به آسمان برده است،


به پاي كي بگذارم؟ بيا ستاره ء من


اگر زمانه مجالي به چشم تشنه نداد،


به پاي سنگ مزارم بيا، ستاره ء من.

سراینده: قربان ولیئی

 

صبح جمعه ها دلم بیقراره ..میگم امروز آقام میاد

التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج


+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 6:57  توسط یه چشم به راه  | 

ضمن عرض سلام خدمت يكايك دوستان عزيزي كه با محبت بي شائبه ي خود من رو شرمنده كردند و با حضور پر مهر و نظرات ارزنده ي خودشون به وبلاگ سجاده ي عشق رونق و صفا بخشيدند.

از تك تك شما مهربانان عذر خواهي ميكنم كه نتوانستم به وبلاگهاتون سر بزنم .انشا الله در اولين فرصت خدمت يكايك شما عزيزان ميرسم.

 

 

 

جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است.


بادها پراكنده در هر سو، ستم‌باره‌هاي خويش را بر دوش مي‌كشند.


اهل زمين، ثانيه شمارها را مرتب نگاه مي‌كنند.


يك منجي، فقط يك منجي است كه مي‌تواند آنها را ا ز درد و رنج و غم خلاصي بخشد.


درختان گيسوان پريشان خويش را فصل به فصل به دست زمان مي‌سپارند تا زردي و سرماي

 

زندگي را به ساعت سرسبزي جوانه‌هايشا ن برساند.

 

دل‌ها در غربت خاك، غريبه و تنها جان مي‌دهند.

 

ماهيان قلب‌ها خشك سا لي محبت و مهرباني را تاب نمي‌آورند.


چشم‌ها چشمه‌هاي خشكي شده‌اند كه كمتر به اشك شوق مي‌انديشند كه گريه‌هاي فراق، آنان را امان نمي‌دهد.

 

تشنگي بر اعماق و ريشه اين ديار نفوذ كرده و تنديس‌ها تاب ايستادن را بيش ا ز اين ندارند.


كشتي‌هاي عدالت و انصاف در هياهوي بي‌امواج صدايشان به گِل نشسته‌اند و ناخدايان

 

خدانشناس، هنوز در ادعاي حق‌ طلبي خويشند.

 

هر روز كه عرش از صداي ضجه ستم‌ديدگان به لرزه درمي‌آيد، زمين، چهار ستونش فرو مي ‌ريزد.
لرزش بر اندام آدميان افتاده.

 

قدم‌هايشان سست شده، ايستاده‌اند؛ اما غبارهايي را مي مانند در هوا.


هستند؛ ولي گويي كسي جز خودشان نيست!

 

نيستند؛ ولي چنان در خويش حل شدند كه گويي هستي، جز آنها نيست.


خندانند؛ ولي در اعماق روح خويش چيزي ندارند جز اشك و عذاب.


گريانند؛ ولي نمي‌دانند بهانه اين همه سختي و اشك چيست؟!


فضا، زمين، زمان، آسمان، دريا، انسان و هر آنچه در هستي است، در خلاءي عظيم غوطه‌ور

 

 است. همه چيز در حال غرق شدن است. همه چيز در حا ل از بين رفتن ا ست.

 

همه چشم به نجات دهنده‌اي دوخته‌اند كه دست‌هاي رها و خالي را بگيرد و از اين فضاي در حال سقوط نجات بخشد.


سخت ا ست؛ سخت ا ست هر روز چشم بگشايي و خورشيد را ببيني كه طلوع كرده، بي‌آنكه خبري از آمدن تو آورده باشد.

 

سخت ا ست هر روز به سرخي غروب بكشاني و در تيرگي شب فرو روي، بي‌آنكه به آرامشش دست‌يابي.

 

سخت ا ست تا آخر هفته روز شماري كني و روز هفتم بلند شوي و باز هم هيچ كس را در آن سوي جاده نبيني.

 

سخت ا ست پنجره را باز كني و به دور دست‌ها خيره شوي و هيچ چيز جز چشم‌هاي منتظر كاج‌ها نبيني.

 

جاده‌هاي كشيده شده تا آن طرف انتظار. چشم‌هاي خيره شده به روبه‌رو ...‌.


پنجره‌هاي گشوده شده، فريادرسي را مي‌خواهد كه خوا ب ستم و بي‌عدالتي را بر آشوبد.


سواري را مي‌خواهد كه منتظرا نش ا و را ا ز پشت شيشه‌هاي به شوق آمده، ببينند.


جهان تو را مي‌خواهد.

 

برگرفته از ماهنامه موعود

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 8:44  توسط یه چشم به راه  |