![]() |
|
عصر غیبت عصر انتظار فرج و آمادگی برای ظهور امام زمان علیه السلام است. دورانی است که شیعیان باید علاوه بر حفظ خویش، مقدمات ظهور را آماده نموده و از خود نیرویی قوی برای یاری آن حضرت بسازند. اما سئوالی که مطرح می گردد این است که در دورانی که امام علیه السلام در پس پرده غیبت به سر می برند وظیفه شیعیان چیست و چگونه باید باشند. در بعد مسائل اجتماعی و روابط مردم با یکدیگر و ساخت جامعه آرمانی برای رسیدن به ملاک و معیارهای ظهور امام زمان علیه السلام، بهترین راه نگاه به احادیث و اشارات معصومین و امام زمان علیهم السلام است که در این مقاله به بعضی از آنها اشاره می گردد. 1- کمک به فقرا: 2- گمنامی: 3- ورع، خوش خو، خوش رفتار: 4- یقین و شناخت صحیح: 5- انجام کارهایی که باعث نزدیکی به اهل بیت است: ۶- صبر بر فقر، صبر بر دشمنی مردم، شکیبایی 7- کنترل زبان، ماندن در خانه: 8- حفظ اتحاد و یکدلی: 9-شکیبایی:
اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:8 توسط یه چشم به راه
|
مرحوم علامه ميرجهاني(ره) (1371ـ1319ش) به كسالت نقرس و سياتيك مبتلا شده بودند و چندين سال در اصفهان و تهران و خراسان معالجه نموده و هيچ نتيجهاي نگرفته بود، تا حدي كه خود ايشان ميفرمودند: «بعضي از دوستان آمدند و مرا به شيروان بردند و در مراجعت، در قوچان توقف كرديم. روزي به زيارت امامزادهاي كه در خارج شهر قوچان و معروف به «امامزاده ابراهيم» است رفتيم و چون هواي لطيف و منظرة جالبي داشت، رفقا گفتند: «ناهار را در اينجا بمانيم، جاي خوبي است.» گفتم: «عيبي ندارد.»
آنها مشغول تهيه غذا شدند و من گفتم: براي تطهير به رودخانه ميروم. گفتند: راه، قدري دور است و براي درد پاي شما، مشكل است. گفتم: «آهسته آهسته ميروم» و رفتم تا به رودخانه رسيدم و تجديد وضو نمودم و در كنار رودخانه نشستم و به مناظر طبيعي نگاه ميكردم؛ ناگهان ديدم شخصي كه لباس نمدي چوپاني در بر داشت آمد و سلام كرد و گفت: «آقاي ميرجهاني! شما با اين كه اهل دعا و دوا هستي، هنوز پاي خود را معالجه نكردهاي؟!» عرض كردم: تا كنون نشده است. گفتند: «آيا دوست داري من درد پايت را علاج كنم؟» گفتم: «البته!» پس آمدند و كنار من نشستند و از جيب خود چاقوي كوچكي درآوردند و اسم مادر مرا پرسيدند و سر چاقو را بر موضع درد گذاشتند و به پايين كشيدند، تا به پشت پا آوردند و فشاري دادند كه بسيار درد كشيدم و آخ گفتم. سپس چاقو را برداشتند و گفتند: برخيز خوب شدي. خواستم مانند هميشه با كمك عصا برخيزم، كه عصا را از دست من گرفتند و به آن طرف رودخانه انداختند. پس ديدم پايم سالم است. برخاستم و ايستادم و ديگر ابداً پايم درد نداشت. به ايشان گفتم: شما كجا هستيد؟ فرمودند: من در همين قلعهها هستم و دست خود را به اطراف گردانيدند. عرض كردم: پس من كجا خدمت شما برسم؟ فرمودند: تو نشاني مرا نخواهي دانست، ولي من نشاني منزل شما را ميدانم و نشاني مرا گفت و فرمود: هر وقت مقتضي باشد، خودم نزد تو خواهم آمد و بعد رفتند. در همين موقع، رفقا رسيدند و گفتند: آقا، عصا كو؟ من گفتم: آقا را دريابيد! پس هرچه تفحص كردند، اثري از ايشان نيافتند.1 پينوشت: 1. برگرفته از: شيفتگان حضرت مهدي(ع)، ج1، ص24.
اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 8:39 توسط یه چشم به راه
|
ای نور دو چشمان ترم چرا نمی آیي؟؟ سراينده: احمد جلالي پندري
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:10 توسط یه چشم به راه
|
بسم الله الرحمن الرحيم و اما در مورد سجاده ي عشق... تابستان 1383 توفيقي نصيبم شد كه هنوز باورم نميشه خدا من ِ گنهكار رو به اين قسمت از بهشت دعوت كرده باشه .جاي همه ي دوستان و آرزومندان زيارت اين مكانهاي مقدس خالي. اميدوارم خدا به تمامي حاجتمندان زيارت خانه ي دوست اين توفيق رو عنايت كنه. حدود 1بعد از نيمه شب از فرودگاه بين المللي كرمان بطرف مدينه منوره پرواز كرديم. مهماندار هواپيماي سعودي قبل از پرواز دعاي سفر رو قرائت كرد. از همين ابتداي پرواز قلبم در اختيار من نبود در پوست خودم نمي گنجيدم. ساعت 4 صبح بود كه به فرودگاه بين المللي مدينه منوره رسيديم از اونجا با اتوبوس بطرف هتل راه افتاديم. حدود 30 -45 دقيقه از فرودگاه تا هتل راه بود. وقتي به شهر مدينه منوره رسيديم جايي رو نمي ديدم چون اشك اجازه نميداد كوچه هايي كه محل قدمهاي پاك و مقدس پيامبر اكرم (ص) و بي بي فاطمه زهرا(س) و همسر و فرزندانشون بود ببينم. همسفر ِ من كه كنارم نشسته بود با انگشت جايي رو بهم نشون داد و گفت :اينجا مسجد النبي است حرم مطهر پيامبر اكرم (ص) همونموقع اتوبوس داشت از پيچ خيابون دور مي زد و نتونستم به جز يكي از گلدسته ها چيزي رو ببينم. اتوبوس جلوي هتل ايستاد و همه ي مسافران پياده و وارد هتل شديم . مدير هتل به همه خير مقدم گفت و به همه خصوصاً اونهايي كه براي اولين بار به اين مكان مقدس مشرف شده بودند التماس دعا گفت. بعد از اسكان در اتاقي كه به ما تعلق داشت و مرتب كردن وسايل توان و تحملي نداشتم كه براي زيارت اين مكان مقدس صبر كنم. دلم ميخواست هر چه زودتر اين مكان مقدس رو از نزديك ببينم ولي خجالت مي كشيدم از خودم و اعمال بدم خبر داشتم. هميشه شاكي بودم كه چرا ما بايد از امام زمانمون دور باشيم ولي نسلهاي 1400 سال پيش از حضور اين عزيزان بهره مند بودند. اينجا بود كه با خودم گفتم: كجا اومدي؟ با اينهمه گناه چطور اينقدر عجله داري؟ خجالت نمي كشي؟ ولي دلم به اين افكار توجهي نميكرد بي تابي ميكرد كه زود از هتل خارج بشم... بعد از غسل زيارت و عوض كردن لباسم ، همراه همسفرم كه قبلاً هم به اين سفر معنوي دعوت شده بود راه افتادم از هتل بيرون اومديم و به طرف ديگه خيابون رفتيم و ارد يك كوچه شديم كه قشنگ ميتونستيم مسجد النبي اين مكان مقدس رو ببينيم. از هتل(المودة) تا مسجد ا لنبي 5-7 دقيقه پياده راه بود. ولي اشكهايي كه نميدونم از شوق زيارت بود يا شرم ِ گناه مجال ديدن رو از من گرفته بود گلدسته هاي مسجد النبي كه سر به آسمان كشيده بود رو با پاك كردن اشكها مي ديدم. وقتي از در127 وارد صحن مقدس مسجد ا لنبي شدم يادم رفته بود دو تا پا دارم كه باهاشون قبلا ً راه ميرفتم توان جلو رفتن ازم گرفته شده بود دلم ميخواست با آخرين توانم فرياد بزنم و بگم :شكراً لللّه ولي لال شده بودم كر شده بودم و نا توان نا توان ... اينجا بود كه فهميدم چرا ميگن آدم وقت مرگ ممكنه فرصت نكنه و نتونه شهادتين رو بگه.... دستم رو به رسم ادب روي سينم گذاشتم و گفتم: السلام عليك يا رسول الله. هق هق گريه اجازه نميداد هيچ حرفي بزنم سرمو پايين انداختم و راه افتادم. ديدم مردم تند تند از كنارم رد ميشدند بعضيها داشتند از صحن بيرون ميرفتند بعضيها هم وارد صحن مي شدند. در چوبي بزرگي روبروم بود همه از همين در وارد مي شدند. جالب بود همه ي وروديها اسم داشتند. كفشهامو در آوردم و وارد مسجد شدم. خدا قسمتتون كنه از نزديك همه ي اين زيباييها رو ببينيد. هر چي ميرفتم پيدا نميكردم. كلمن هايي دو طرف اين مسجد با ليوانهاي يك بار مصرف گذاشته بودند براي رفع تشنگي زائران. از يكي از زائران ايراني كه داشت از زيارت برمي گشت پرسيدم حرم پيامبر كجاست؟ با دستش خيمه هاي سفيدي رو بهم نشون داد گفت از اونجا كه رد بشي حرم مشخصه... قدمهامو تندتر و بلند تر بر ميداشتم كه زود برسم زير اون خيمه ي سفيد كه رسيدم ديدم دور تا دورش اسماء مقدس پيامبر (ص) و فرزندانشون نوشته شده.. رو به روم هم حرم مطهر پيامبر بود. البته همه ي اونهايي كه رفتند ميدونند در كشور عربستان در اماكن مقدسه بجز قرآن هيچ كتاب ديگه اي نيست. اذن دخول رو به فارسي خوندم و اشك ريختم و... تشكر كردم از اينكه من گنهكار رو دعوت كرده بودند. به مظلوميت پيامبر (ص) و فرزندانش و به مظلوميت شيعه اينجا هم ميشد يقين پيدا كرد همونجا خداي مهربون رو به پاكي محمد(ص) قسم دادم كه ظهور مولامون رو برسونه تا شيعه آزاد بشه از هر چي محدوديت و محروميت از استفاده ي اين اماكن متبرك و مقدس. آخه ميدونيد اجازه نميدادند زيارت عاشورا بخونيم. اجازه نميدادند اين ضريح مطهر رو ببوسيم اجازه نميدادند در ِخونه ي علي(ع) و فاطمه(س) گدايي كنيم. اجازه نميدادند راحت زيارت كنيم و عقده ي دل وا كنيم. و تازه براي زيارت اينجا هم ساعت مشخصي زيارت محدوده ي حرم رو باز ميكردند و خيلي زود مي بستند. يه جايي بود به ارتفاع دو متر از سطح مسجد بالاتر كه ميگفتند: محل اذان گفتن بلال(مؤذن پيامبر(ص)) و منبر پيامبر (ص) بوده. جاي همه ي حاجتمندان خالي 2 ركعت نماز زير اين محل خوندم خدا قسمت همه ي حاجتمندان بكنه كه اين جاهاي زيبا رو از نزديك ببينند و زيارت كنند انشاالله به نيابت همه ي ملتمسين دعا هم 2 ركعت نماز به جا آوردم .بعد هم زيارت خونه ي حضرت فاطمه (س)و حضرت علي (ع) كه اصلا ً نميگذاشتند از 2 متريش كسي نزديكتر بره و مردم رو دور ميكردند. از باب الجبرئيل وارد يكي ديگه از قسمتهاي بزرگ اين مسجد شدم و اونجا به نيابت ملتمسين دعا نماز خوندم و براي روا شدن حاجات مسلمين و مسلمات دعا كرديم. امروز دلم هواي مدينه رو كرده دلم ميخواست اونجا بودم تا بين الحرمين سعي(قبرستان بقيع- مسجد النبي)صفا و مروه ميكردم و از آقام ميخواستم كمكم كنه تا اينقدر گناه نكنم. نميتونم بگم با خدا رفيق بشم چون براي رفاقت اول بايد پاك بشيم از لوث هر چي گناه. رفيق نه ولي ميخوام بگم يا ارحم الراحمين! تو كه از مادر مهربونتر و عاشقتري به فريادم برس. ميخوام بگم يا كريم ! تو كه ستار العيوبي به فريادم برس. خسته شدم بس كه گناه كردم و باز توبه كردم و بدتر اينكه توبه شكستم. خدايا قربون لطف و محبت و عنايتت نجاتم بده يا غياث المستغيثين به فريادم برس. ميگم من منتظرم ، من چشم به راهم !!!! كو؟؟؟كدوم چشم به راهي دل امام زمانش رو مي رنجونه؟ كدوم چشم به راهي كاري رو انجام ميده كه مطابق ميل اما زمانش نيست؟ چقدر اين غائب هميشه حاضر بخاطر گناهان من اشك بريزه؟ خدايا !به فريادم برس.ميدونم هيچوقت رهام نكردي كه بگم دستمو بگير. ولي خدايا تنهام اگه به فريادم نرسي خيلي بيچاره ام... در مورد اينكه چرا اسم وبلاگ رو گذاشتم سجاده ي عشق: من در اين سفر براي يكي از عزيزترين كسانيكه دوست دارم سجاده اي خريدم (سوغات سفر حج) ولي قسمت نشد تا اين سوغات رو بهش برسونم. عزيزي هم كه سجاده رو به اسمش خريده بودم... ازم خواسته بود كه از سجاده استفاده كنم و براش دعا كنم ولي نميتونستم از اين سجاده خودم استفاده كنم. تا چند وقت پيش (اول ماه مبارك رمضان) اين سجاده دست نخورده باقي مونده بود تا اينكه محمد آقا به سن تكليف رسيد و خودش از بين چند تا سجاده اين سجاده رو ا نتخاب كرد و وقت نماز ازش استفاده ميكنه. تصويري كه گذاشتم همون سجاده است كه براتون گفتم. التماس دعا اللهم عجل لوليك الفرج برقرار باشيد و بهاري
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 9:8 توسط یه چشم به راه
|
بحر گٌهَر
************ اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعا برقرار باشید و بهاری
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 9:31 توسط یه چشم به راه
|
|