تبليغاتX
*** اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ***   سجــــــــاده ی عـشـــق
 

ابالغوث ادرکنی

از آیت الله العظمی مرعش نجفی (ره) نقل شده است که فرموده اند:

یکی از علمای نجف اشرف که مدتی به قم آمده بود، برای من چنین نقل کرد که:من مشکلی داشتم به مسجد جمکران رفتم و درد دل خود را به محضر حضرت بقیة الله حجّة ابن الحسن العسکری امام زمان (عج) عرضه داشتم و از وی خواستم که نزد خدا شفاعت کند تا مشکلم حل شود.

برای این منظور، مکرر به مسجد جمکران رفتم ولی نتیجه ای ندیدم .روزی هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم: مولا جان !آیا جایز است که در محضر شما و منزل شما باشم و به دیگری متوسّل شوم؟شما امام زمان من می باشید آیا زشت نیست با وجود امام حتّی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم (ع) متوسّل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟!

از شدت تأثّر بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم. ناگهان با چهره ی نورانی قطب عالم امکان حضرت حجة ابن الحسن العسکری (عج) مواجه شدم.

بدون تأمل به حضرتش سلام عرض کردم، حضرت با محبّت و بزرگواری جوابم را دادند و فرمودند: نه تنها زشت نیست و نه تنها ناراحت نمی شوم که به علمدار کربلا متوسّل شوی، بلکه شما را راهنمایی هم می کنم که به حضرتش چه بگویی.

"چون خواستی از حضرت ابوالفضل (ع) حاجت بخواهی، این چنین بگو: یا ابالغوث ادرکنی ای آقا پناهم بده "

برگرفته از کتاب:" مسجد جمکران میعادگاه دیدار"

اللهــــــــم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:49  توسط یه چشم به راه  | 

تشرف آقا سيدمهدى قزوينى در شب عيد فطر

عالم كامل، آقا سيدمهدى قزوينى فرمود: سالى براى زيارت فطريه (شب عيد فطر) وارد كربلا شدم و در شب سىام، كه احتمال شب عيد در آن مـىرفـت، نـزديك غروب، هنگامى كه اگر بنا بود شب عيد هم باشد، در آن وقت هلالى ديده نـمـىشود، در حرم مطهر بالاى سر مقدس بودم .

شخصى از من سؤال كرد: آيا امشب، شب زيارت مـىبـاشـد؟ و مـقـصودش آن بود كه آيا امشب شب عيد است و ماه ناقص مىباشد تا آن كه اعمال زيارت شب عيد را بجا آورد، يا آن كه شب آخر ماه رمضان است .

مـن در جـواب گـفـتم: احتمال دارد امشب شب عيد باشد، ولى معلوم نيست كه عيد ثابت شود.

ناگاه ديدم شخص بزرگوارى كه به هيئت بزرگان عرب بود، با مهابت و جلالت نزد من ايستاده اسـت .

ايشان با دو نفر ديگر كه در هيبت و جلالت از ديگران ممتاز بودند، در آن جا تشريف داشت .

آن شخص به زبان فصيح كه از اهل اين اعصار و زمان‌ها بىسابقه است، در جواب سؤال كننده فرمود: نعم هذه الليلة ليلة الزيارة؛ آرى، امشب شب عيد و شب زيارت است .

وقتى اين سخن را از او شنيدم كه بدون تزلزل و ترديد، عيد را اعلام فرمود، به او گفتم: عيد بودن امـشـب را از كـجا مىگوييد؟ آيا به گفته منجم و تقويم اعتماد كرده‌ايد يا دليل ديگرى براى آن داريد؟ اعتناى درستى به من نكرد، مگر همين قدر كه فرمود: اقول لك هذه الليلة ليلة الزيارة؛ به تو مىگويم امشب شب زيارتى است .

اين را گفت و با آن دو نفر به سوى در حرم به راه افتاد.

وقـتى از من جدا شدند گويا الان به خود آمده باشم، با خود گفتم اين جلالت و مهابت معمولا از كـسـى ديـده نشده است و اين طور مكالمه و خبر دادن‌ها از غيب، از غير بزرگان دين و اهل اسرار انـجـام نمىشود، لذا با عجله هر چه تمام‌تر ايشان را دنبال كردم و بيرون آمدم، اما آنها را نديدم .

از خـادمى كه كنار در بودند پرسيدم: اين سه نفر كه فلان لباس و فلان شكل را داشتند و الان بيرون آمدند كجا رفتند؟ گـفـتـند: ما چنين اشخاصى را كه مىگويى، نديده‌ايم .

با وجود آن كه معمولا نمىشود كسى از زوار، مـخـصـوصـا اگر امتيازى بر ديگران داشته باشد، داخل صحن يا ايوان يا رواق يا حرم شود و خدام او را نبينند، بلكه غالبا آنها مىدانند كه اهل كجا و چه كاره‌اند و از منازل هر يك اطلاع دارند و حـتـى پـيش از ورود اشراف و بزرگان به حرم، مطلع مىشوند و مىدانند كه چه وقت و از كجا وارد مـىشـونـد.

چـنانكه هر كس بر عادت خدام اطلاع داشته باشد، اينها را مىداند.

به علاوه زمانى نگذشته بود كه ايشان رفته بودند.

بـالاخـره از در خـارج شـدم و از خدامى كه در رواق و بين البابين بودند پرسيدم و همان جواب را شنيدم .

همچنين در ايوان و كفشدارى گشتم، اما اثرى ديده نشد، با اين كه هر يك از زوار ناگزير بايد از جلوى كفشدارى بگذرند.

بـاز بـرگـشتم و رواق و حجره‌ها را گردش نمودم و از ساكنين و ملازمين آنها، يعنى قراء قرآن و خدام و غيره پرسيدم، ولى به همان ترتيب خبرى از سه نفر به دست نيامد.

از طـرفـى در اواخر آن شب و روز بعد معلوم شد كه شب، شب عيد و زيارت بوده است، بنابراين از مشاهده اين امور و تصديق قلبى، يقين كردم كه به غير از آن بزرگوار، يعنى حضرت بقية اللّه عجل اللّه تعالى فرجه الشريف كس ديگرى نبوده است.

بر گرفته از :كتاب العبقرى الحسان

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:1  توسط یه چشم به راه  | 

تازه از راه رسيده بود. راه زيادي را براي زيارت مولايش طي كرده بود اما شوق زيارت خستگي را از تن و جانش ربوده بود. با خود انديشيد كه براي استراحت و تجديد غسل و وضو به مسافر خانه اي برود. دست در خور جينش برد كه متوجه شد همه ي پولش مفقود شده است. رنگ از رخش پريد ." حالا در اين شهر غريب چه كنم .يا غريب الغربا خودت به فريادم برس". آشفته و پريشان با مولايش نجوا ميكرد تا به صحن مطهر آقا علي ابن موسي الرضا(ع) رسيد
 چشمش كه به گنبد طلايي مولا خورد تمام غصه هايش را فراموش كرد . براي لحظه اي همان جا ايستاد و غرق در آن همه ، شكوه با چشماني گريان سراسر وجودش از عشق و ايمان لبريز شد. تلا لو آن نور عظيم كه در دل شب در ميانه آسمان توجه هر عاشقي را به خود جلب ميكرد در  اشكهاي  سيد يونس درخشيد . احساس رضايت ميكرد . با خود مي انديشيد كه سختي راه از آذربايجان تا به آنجا چه پاداش عظيمي براي او داشته است . آهسته قدم بر مي داشت. ديدگانش هنوز بر آن نور عظيم خيره مانده بود. در دلش به زمين و زمينيان به خاطر حضور در آن بهشت زميني فخر ميفروخت. با وزش هر نسيمي بر روي گونه هايش خنكاي حضور اشك هايش را احساس ميكرد.از در بزگ و با شكوهي عبور كرد و ذكر گويان وارد حرم شد .اذن دخول خواند وبعد از انجام اعمال سر بلند كرد . با تمام وجود مولايش را خواند.و از او ياري طلبيد ."مولاي من! ميدانيد كه پول من رفته و در اين ديار نا آشنا ، نه راهي دارم و نه ميتوانم گدايي كنم وجز به شما به ديگري نخواهم گفت."بعد از زيارت به مسافر خانه اي رفت . از شدت خستگي سفر به خواب فرو رفت .در عالم رؤيا ديد كه حضرت فرمود:"سيد يونس ! بامداد فردا ، هنگام طلوع فجر برو در بست پايين خيابان و زير غرفه ي نقاره خانه، بايست، اولين كسي كه آمد رازت را به او بگو تا او مشكلت را حل كند."سيد يونس با حالي عجيب از خواب برخواست . در دلش شادي موج مي زد . دانه هاي درشت عرق را از پيشاني اش پاك كرد . حال خوشي داشت.  برخواست و وضو گرفت. به آسمان نگاه كرد . بعد نگاه پر از شادي و تشكرش را به گنبد نوراني مولا دوخت. هنوز فجر نشده بود . به سمت حرم مطهر به راه افتاد. صداي مناجات پيش از اذان صبح فضاي پر از نور را ملكوتي تر ساخته بود .پس از زيارت وپيش از طلوع فجربه همان نقطه اي كه در خواب ديده بود و مولا به او دستور داده بود ، رفت. به هر سويي چشم دوخت  تا نفر اول را بنگرد و راز دل خويش را با او بگويد . اما به ناگاه كسي را ديد كه نمي توانست باور كند كه او هماني است كه مولا فرموده بود . زيرا او " آقا تقي  آذر شهري " بود . كسي كه در شهر سيد يونس عده اي از بد گويان به او لقب " تقي بي نماز" را داده بودند.سيد يونس با خود انديشيد: " آيا مشكل خود را به او بگويم ؟ با اينكه در وطن، متهم به بي نمازي است ، چرا كه در صف نماز گذاران  رسمي و حرفه اي نمي نشيند."سيد يونس در دو راهي عجيبي گرفتار شده بود . بسيار با خود كلنجار رفت اما نتوانست به آقا تقي چيزي بگويد.به سمت حرم باز گشت در حالي كه دلي پر از اندوه داشت و مشكلش هنوز حل نشده بود .     با دلي لبريز از اندوه و اميد ، پس از خواندن زيارت نامه، رو كرد به سمت ضريح مطهر . صداي هم همه ي مردم در فضا موج ميزد . بوي عطر و گلاب همه جا را فرا گرفته بود. چشم همه ي زائران، غوطه ور در اشك شوق و عشق ، اميد وارانه  به نقطه اي خيره شده بود . به ضريح چهار گوشي كه گويي از آنجا،  انوار اميد و رحمت، بر سر همه ي عاشقان ميباريد..سيد يونس با اشك و تضرع از مولا ياري مي طلبيد.  صداي نجوا گونه ي سيد يونس در ميان هم همه ي زائران گم ميشد وبه ساير صدا ها مي پيوست.روز را با افكاري مغشوش و دلي پر از اندوه به شب رسانده بود. آسمان تاريك بود و مهتاب در بستر آسمان ، در زير ابر ها پنهان مانده بود و تنها هاله اي از آن به چشم مي خورد. سيد يونس تن خسته و رنجورش را با دنيايي از افكار مبهم و گنگ بر روي تخت مسافر خانه رها كرد و...  بار ديگر همان خواب را ديد . با هول و اضطراب از خواب برخواست . نفس نفس مي زد . جرعه اي آب نوشيد . به طرف پنجره ي مسافر خانه رفت و ديدگان باراني اش را به گنبد طلايي آقا امام رضا(ع) دوخت.  همانند شب گذشته به همان جا رفت اما باز هم اولين نفر ، آقا تقي بود. وسيد يونس باز هم نتوانست با او صحبت كند .آن شب نيز به خانه آمد در حالي در سينه اش دردي عظيم حس مي كرد. از خواب برخاست . باز هم همان خواب و همان دستور از جانب مولا به او داده شده بود. با دستار سفيدش عرق روي پيشانيش را پاك كردو باخود انديشيد: " بي ترديد در اين خواب هاي سه گانه رازي است."وضو گرفت و به راه افتاد . هنوز تا طلوع فجر زمان زيادي مانده بود. محكم و پر اميد قدم بر مي داشت . سيد يونس تصميم خود را گرفته بود و با خود مي انديشيد كه به اولين نفري كه مي بيند، رازش را بگويد حتي اگر باز هم آقا تقي آذر شهري باشد. درست بود آري باز هم او  اولين نفري بود كه سيد يونس در آنجا ديد .جلو رفت و سلام كرد . آقا تقي پس از سلام و احوال پرسي سيد يونس را مورد دلجويي قرار دادوپرسيد: " اينك سه روز است كه شما را در اينجا مي نگرم، كاري داريد؟ "سيد يونس ابتدا كمي من من كرد اما بعد با ياد آوري خواب هاي سه گانه اش ،جريان مفقود شدن پول را به او گفت و آقا تقي نيز علاوه بر خرج توقف يك ماهه در مشهد، پول تهيه ي سوغات را نيز به سيد يونس داد وگفت:" بعد از يك ماه قرار ما در فلان روز و فلان ساعت، آخر بازار سر شور در ميدان سر شور باش  تا ترتيب رفتن تو به شهرت را بدهم ."سيد يونس از او تشكر كرد وبه سمت حرم مطهر  آمد.  با چشماني تر شده ازاشك شوق و سپاس رو كرد  به سمت گنبد آقا امام رضا(ع) ،دستهايش را رو به آسمان گرفت . با صدايي لبريز از عشق كه از اعماق سينه اش بيرون مي آمد گفت:" يا علي ابن موسي الرضا" وقطرات شبنم گونه ي اشك، راه را براي سيل اشك باز كردند.يك ماه گذشت . يك ماه به ياد ماندني براي سيد يونس . يك ماه پراز صداي مناجات هاي سحر ، پر از عطر گلاب ، پر از هم همه ي زائران و پر از  چشم هاي خيس و پر اميدو حالا روز آخر بود و نوبت خواندن زيارت وداع . سيد يونس با خود مي انديشيد كه بي ترديد سخت ترين لحظه ي عمرش همين لحظه است. بغضي سر بسته ،همچون ماري در گلويش چنبره زده بود.خدا حافظي از مولا و رفتن از مشهد برايش مانند دل بريدن از بهشت و باز گشت در ميان جهنمي د نيايي بود. با دلي لبريز از غصه و چشماني باراني قدم بر ميداشت . با هر قدم بي تاب تر ميشد و باز ميگشت به پشت سر نگاهي مي افكند . با ديدن گنبد طلايي دلش آرام و قرار مي گرفت اما راه او راه باز گشت بود و بايد از آنجا ميرفت . در آخرين نگاه ودر قطرات اشكش  حرف هايش را با مولايش خلاصه كردو دلش را در ميان كبوتر هاي حرم به جا گذاشت و رفت. به مسافر خانه آمدو خورجين و سوغاتي ها را بر داشت و در ساعت مقرر ، به مكاني رفت كه يك ماه قبل با آقا تقي قرارگذاشته بود .درست سر ساعت بود كه آقا تقي آمد.پس از سلام و احوال پرسي به او گفت : " آماده ي رفتن هستي ، سيد يونس؟"سيد يونس كنجكاوانه پاسخ مثبت داد. آقاتقي گفت:" بسيار خوب ، بيا ! بيا ! نزديكتر."سيد يونس جلوتر رفت . آقا تقي گفت:" خودت به همراه بار و خورجين و هر چه داري بر دوشم بنشين." سيد يونس نگاه متعجب اش را به چشمان آقا تقي دوخت و گفت: " مگر ممكن است ؟" و آقا تقي با نگاه مهربانش قاطعانه پاسخ داد:" آري! " چه نگاه گيرايي داشت اين مرد كه چنين با گفتن كلمه اي تمام ترس و ترديد را از دل سيد يونس ربود. سيد يونس همچون مريدي  ،همان كاري را كرد كه آقا تقي از او خواسته بود.زمان بسيار كوتاهي گذشت . سيد يونس به خوبي مي فهميد كه زمان در گذر عالم معناست كه چنين كوتاه به نظر آمده . آري زمين گويي در زير پاهاي آقا تقي به حركت در آمده بود. سيد يونس فقط مي دانست اين مرد ،كه با گذر در عالم معنا او را به شهرش باز گردانده بود بي ترديد از دوستان خاص خدا و مورد عنايت امام عصر(ع) مي باشد. در دلش از قضاوت غلطي كه بر اساس حرف هاي بد گويان و نا آگاهان در مورد اين مرد خدا كرده  بود ، سخت شرمنده و پشيمان بود . آري ، زمان زيادي نگذشته بود كه خود را در صحن خانه اش ، در آذر شهر ديد. دقت كرد و ديد آري خانه ي اوست و دخترش در حال پختن غذاست.آقا تقي ميخواست برگردد،سيد يونس با چشماني اشك  آلود جلو رفت و دامانش را گرفت و با صدايي لرزان كه شرمندگي در آن موج ميزد ، گفت:" به خدا سوگند ! تو را رها نمي كنم. در شهر ما به تو اتهام بي نمازي و لا مذهبي زده اند و اينك بر من آشكار شد كه تو از دوستان خاص خدايي، چگونه به اين مقام والا دست يافته ؟. نماز هايت را كجا ميخواني؟"آقا تقي با همان نگاه مهربان و زيبا ، دستهاي سيد يونس را فشردوگفت:" دوست عزيز ! چرا تفتيش مي كني؟"سيد يونس دستهايش  را رها نكرد و چشمان ملتمسش را به صورت نوراني و پر مهر آقاتقي دوخت و او را باز سوگند داد وبه جدش قسم داد تا رازش را با او بگويدو آقا تقي آذر شهري ، اين مرد پاك و يار حضرت صاحب الزمان،پس از آن از سيد يونس تعهد گرفت كه تا زنده است راز او را برملا نكند و سيد يونس نيز به او قول داد. آقا تقي سر را به زير افكند و لحظه اي سكوت كرد و سپس نگاه مهربانش را به صورت سيد يونس دوخت و گفت: " سيد يونس ! من در پرتو ايمان ، خود سازي ، تقوا ، عشق به اهل بيت  و خدمت به خوبان و محرو مان ، به ويژه با ارادت به امام عصر "عج" مورد عنايت قرار گرفته ام و نمازهاي خويش را هر كجا باشم با طي الرض در خدمت او و به امامت آن حضرت ميخوانم."آقا تقي رفت و چشمان خيس سيد يونس او را بدرقه كرد . حرف هاي آقا تقي دل سيد يونس را لرزند ، زماني كه آقا تقي از مولاي غايب سخن گفت . وسيد يونس با دلي لبريز از حسرت و آرزو به حال اين مرد خدا غبطه خورد . مردي كه مردم او را بي نماز مي دانستند حال آنكه او لايق آن بود كه نمازش را به امامت امام زمانش بخواند و اين رازي بود كه سيد يونس سال ها در سينه اش نگاه داشت.
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز                                   
ور نه در عالم رندي خبري نيست كه نيست.

"بر گرفته از: كرامات الصالحين "

 

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 7:42  توسط یه چشم به راه  | 

دوازدهم محرم شهادت جانسوز حضرت علی ابن الحسین زین العابدین(ع)

و پیام رسان حماسه ی حسینی و بازمانده ی روزهای سرخ -

حماسه را به پیشگاه مقدس امام زمان(عج)

و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.

ترنم روز و شب اشك تو...

 پرده از چهره تزوير ايل دشنه برداشت

 و سيل اشك تو، خانمان ظلم و ستم شان را ويران ساخت.

 اي تو معلم ايستادگي و صبوري!

 پيام آور ايثار و جانفشاني!

 و اين اشك غربتي است كه ...

بر مظلوميتت از ديده عاشقان بر مزار بي شمع و چراغت جاري است.

 

السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين
 و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:32  توسط یه چشم به راه 

عاشورای حسینی را به ساحت مقدس ولیعصر (عج)

و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت تسلیت عرض میکنم.

كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا

عاشورا ، دهم ماه محرم ، روزپيروزي خون برشمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح  پيروزي و نصرتي كه هلهله كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدندو از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، درحالي كه نمي دانستند باخود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود رابر كوي و برزن مي زنند. امروز ، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهاي والاي اورا با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.
حماسه‌ي عاشورا
 سر فصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه هاست،‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و نينوا سرزميني بي مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي الله و جهاد مجاهدين في الله و مجاهده عالمان في سبيل الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دستهاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي نشينند.

اَ يــْنَ الطّالِــبُ بـِدَم ِ الْــمَقْتول ِ بــِكَربـَلا؟؟

 

اللهــــم عجل لوليك الفرج

 

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 5:5  توسط یه چشم به راه  | 

فرا رسیدن تاسوعای حسینی را به ساحت مقدس ولیعصر(عج)

و تمامی شیفتگان و شیعیان تسلیت عرض می کنم.

السلام عليك يا ابالفضل العباس(ع)

تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري عباس بن علي(ع) است و با گذشت بيش از هزار و سيصد سال ، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل ‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنه لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان ابواالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد. و چه به حق او را غيرت ا... العظميم ناميده اند.

در اين روز مهم ، چند رويداد سرنوشت ساز در سرزمين كربلا واقع گرديد كه به آن ها اشاره مى كنيم:
1-  ورود شمر به كربلا

شمر بن ذى الجوشن كه در دشمنى به اهل بيت عليهم السلام پيش قدم تر از ديگران بود و با حرارت ويژه اى در واقعه كربلا حضور بهم رسانيد، نامه شديد اللحن عبيدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانيد و او را از منظور عبيدالله باخبر گردانيد.

پسر سعد كه نسبت به صلح با امام حسين عليه السلام خوشبين بود و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورده بود، يك باره در برابر نامه عبيدالله قرار گرفت و راه گريزى براى خود نيافت. او على رغم ميلش يا با امام حسين عليه السلام مى بايست نبرد مى كرد و يا فرماندهى را از دست مى داد و براى هميشه از دست يابى به حكومت رى محروم مى شد.

پذيرفتن هر يك از اين دو راه براى او دشوار بود، ولى حب رياست و هواى نفس ، چنان بر وى غلبه يافته بود كه بدون در نظر گرفتن قيامت و موقعيت دينى و اجتماعى امام حسين عليه السلام و قرابت وى با پيامبر صلى الله عليه و آله ، راه نخست را انتخاب كرد و با اين نيت كه مى توان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانيد ولى پس از آن ، توبه كرد و در پيش ‍ گاه جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حكومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسيد، تصميم گرفت كه فرمان عبيدالله را اجرا كند و با امام حسين عليه السلام به نبرد بپردازد. به همين جهت سپاهيانش را آرايش داد و آنان را آماده حمله نمود.

 

2 – امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام

شمر، كه فرمانده پيادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر كليدى و پليد واقعه كربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشيد و دلاور ام البنين عليهاالسلام يعنى عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسين عليه السلام آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقيقت طلب امام حسين عليه السلام جدا سازد.

ام البنين ، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند.
حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است ، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون ، دلاورى ، غيرت و شجاعت بى مانندش ، به (( قمر بنى هاشم )) معروف شده بود.

ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟

امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد.

حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد. بدانيد تا ساعتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على عليه السلام زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم. شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين عليه السلام برداريد و سپاهيانش را ترك كنيد.

حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات . اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست؟

شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين ، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت . هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام ((عبدالله بن ابى محل بن حزام )) كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس ، عبدالله ، جعفر، عثمان ) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش ((كزمان )) براى آنان ارسال كرد. او ، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه ما نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان شما.


3-  فرمان حمله عمومى

عمر بن سعد، پس از دريافت نامه عبيدالله بن زياد، احساس كرد، اگر در مبارزه با امام حسين عليه السلام تعلل بورزد، موقعيت خويش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسيد. بدين جهت در عصر تاسوعا بدون هيچ گونه اخطار قبلى و با دست پاچگى تمام فرمان حمله عمومى به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام را صادر كرد.

وى با گفتن (( يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى )) تلاش نمود تا كردار خويش را بايسته جلوه دهد و روحيات متزلزل سپاهيان خويش را تقويت كند، تا مبادا در نبرد با فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراكندگى گردند. سپاه كفر پيشه عمر بن سعد، يك پارچه به حركت درآمده و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند.

امام حسين عليه السلام در اين هنگام خيل عظيم سپاهيان دشمن را در روبروى خيمه هاى خود مشاهده نمود.

آن حضرت ، بلادرنگ برادرش عباس ين على عليه السلام را طلبيد و وى را به همراه بيست تن از ياران فداكارش چون زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات كرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جويا گردند. حضرت عباس عليه السلام به همراه ياران امام حسين عليه السلام به سپاهيان دشمن نزديك شد و از سركردگان آنان پرسيد:

منظور شما از اين حركت بى جا و غوغاها چيست؟ آنان پاسخ دادند: از امير عبيدالله بن زياد فرمان آمده است كه بايد بر شما عرضه كنيم و آن اين است كه يا در طاعت او درآييد و با وى بيعت كنيد و يا آماده نبرد سرنوشت ساز باشيد!

حضرت عباس عليه السلام فرمود: پس قدرى تامل كنيد تا من اين گزارش را به سرورم حسين عليه السلام برسانم .

حضرت عباس عليه السلام ، پيام دشمن را به امام عليه السلام رسانيد. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: به سوى ايشان برو و از آنان مهلت بخواه كه امشب را صبر كنند و كار نبرد را به فردا واگذار كنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بيشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند كه من به راز و نياز با وى و نيايش در درگاهش چه قدر علاقمندم .

حضرت عباس عليه السلام مجددا پيام امام حسين عليه السلام را به دشمن رسانيد. عمر بن سعد كه مظنون به مسامحه كارى شده بود و شمر را رقيب خود مى ديد، از درخواست امام حسين عليه السلام سرباز زد و گفت: براى حسين ، ديگر مهلتى نيست !

ليكن برخى از فرماندهان سپاه ، از جمله قيس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض كرده و گفتند: اگر سپاهيان كفر و شرك از ما مهلت مى خواستند، ما دريغ نمى كرديم ولى مهلت دادن به فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دريغ مى ورزيم؟ لازم است او را مهلت دهيد. عمر بن سعد، ناگزير درخواست امام حسين عليه السلام را پذيرفت و پيام داد كه يك شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امير، سر طاعت فرود نياوريد، فيصله كار را به شمشير مى سپاريم . در اين هنگام ، آرامش نسبى حاكم گرديد و هر دو سپاه به خيمه گاه خويش برگشته و منتظر فرا رسيدن روز بعد شدند

 

اَ يــْنَ الطّالِــبُ بـِدَم ِ الْــمَقْتول ِ بــِكَربـَلا؟؟

 

 

 

اللهــــم عجل لوليك الفرج

 

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 7:3  توسط یه چشم به راه  | 

 ششم محرم-منسوب به حضرت قاسم ابن الحسن(ع).السلام عليك يا ابا عبدالله

جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.
در يكى از اين سالها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللَّه‏الحسين(ع) هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد پبكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل‏هواللَّه بخوان.
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.
سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گويند حضرت ولى‏عصر(ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بيند؟ فرمود: بله، او را مى‏بيند ولى نمى‏شناسد.
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(ع) به خيمه‏هاى حجاج تشريف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مى‏آيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مى‏شويد.
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده‏ام ولى چاى نياورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقاً چاى نياورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى‏روم و براى مسافرين چاى تهيه مى‏كنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من يك عمره به‏جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم »سيد حسن« است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
 پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، بوده‏اند، به‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسكرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گريه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه‏ام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: »فردا شب من به خيمه شما مى‏آيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس(ع) متوسل مى‏شويد« خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللَّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولى‏عصر(ع) بيرون خيمه ايستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گريه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللَّه، روحى‏فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گريه مى‏كرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(ع) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.
 
 

برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين(ع)، ص23، قضيه 5.

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

با تشکر از مدیریت محترم سایت ساحل آرامش سید بزرگوار جناب آقای بابا عظیمی

و مدیریت محترم سایت سرزمین دور برادر عزیزم  سید بزرگوار علی آقا

و مدیریت محترم وبلاگ راز پرواز خواهر خوبم ساحل

که در سایت زیبای ساحل آرامش وسایت قشنگ سرزمین دور و وبلاگ معنوی راز پرواز  

بیماری یه چشم براه رو به دوستان اعلام کرده و از عزیزان طلب دعا برای

شفای یه چشم به راه نمودند.

 از خداوند متعال برای همه ی عزیزان آرزوی سلامتی و قبولی عزاداری

 ابا عبدالله الحسین(ع) را خواستارم.

از همه ی عزیزان التماس دعا دارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:17  توسط یه چشم به راه  |