رد پا
پير زن نگاهش را از حياط كوچك كه كم كم از برف سفيد پوش مي شد گرفت و آهي كشيد . بخار كمي روي نايلون پلاستيكي كه به جاي شيشه شكسته قرار گرفته بود جمع شد . گره چارقدش را سفت كرد و با قدمهاي كوتاه به طرف سماور نفتي كوچكي كه بالاي اتاق قل و قل مي جوشيد رفت و كنار آن بساط جمع و جور نشست . از قوري رنگ و رو رفته روي سماور توي استكان كمر باريك براي خودش چاي يكرنگ ريخت و استكان را رو به روشنائي گرفت تا رنگ آن را بهتر بينند . بعد قوري را سر جايش قرار داد و استكان را مقابل خود گذاشت .شعله سماور را پايين تر كشيد و با خودش گفت :سر تاسر اين كوچه شتر داران تا سر چهار راه ريسمانچي و حتي خود خيابان خراسان را بگردي ،محض رضاي خدا يك نفر را توي اين برف پيدا نمي كني كه بهش سلام كني ،غير از برف روبها .
صداي گرپ بلندي پير زن را از فكر بدر آورد .يا حسين گفت و بلند شد و از پشت پنجره نگاهي انداخت ؛در بسته بود .از بام همسايه كپه هاي برف به كوچه انداخته مي شد .نشست و چاي را سر كشيد .استكان را زير شير سماور آب زد و كنار دو سه استكان ديگر كه روي يك تكه پارچه سفيد بود گذاشت .نگاهي به كتيبه پارچه اي كوچك و رنگ و رو رفته شعر محتشم كه روي ديوار رو برو بود انداخت و بعد به چار پايه چوبي كه رويش را با پارچه بلند سياهي پوشانده بود .چهار دست و پا به طرف چار پايه رفت و قسمتي را كه از زير پارچه بيرون زده بود مرتب كرد .نگاهي به نفت چراغ والور انداخت و سر جايش برگشت و باز در فكر فرو رفت .
اين برف امروز كارها را خراب كرد .بعيده دسته ها راه بيفتد .زمين ليزه و كتل دارها و علم كشها حتما زمين مي خورند اين روز عاشورايي ،خدا كنه به حق پنج تن برف بند بياد ،مردم به عزا داريشان برسند .من كه ،اگر امروز دسته سينه زني نبينم دق مي كنم ...هي ...خدا بيامرزه اسيران خاك را .حاج دايي ،خاله جان ،آقام ،خانم جانم ...روحش شاد كه توي روضه اشك مي ريخت و شيرم مي داد ...همينه كه با يه يا حسين اشكم شره مي كنه .پير زن قوري را از روي سماور برداشت ،در سماور را بلند كرد و طوري كه بخار داغ به صورتش نخورد ،آب سماور را پاييد كه كم نشده باشد .دوباره در سماور را گذاشت و قوري را روي آن قرار داد .روي دو زانو بلند شد و از پنجره به در حياط نگاه كرد .در هنوز نيمه باز بود و كف حياط ديگر كاملا سفيد شده بود .زير لب گفت :دير كرد آقا ما شا الله .همين وقتها مي اومد هر روز.از اول دهه نشده بود دير بكنه .سر ساعت مي آمد و ذكر مصيبت مي كرد و مي رفت كه به مجلس بعديش برسد .چي شد امروز ؟نكنه نياد ... يا باب الحوائج !لنگم نگذار اين روز عاشورايي ...يا قمر بني هاشم !
تسبيحش را دست گرفت و شروع كرد به صلوات فرستادن .صداي بسته شدن در حياط آمد و پشت بندش كسي با صدايي گرم و محكم گفت :يا الله ،يا الله ...صاحبخانه هستي ؟
پيرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت .سيد بلند قامت خوشرويي را ايستاده ميان حياط ديد .گفت :بفرماييد آقا ...سلام ...فرمايش ؟
سيد سر بلند كرد و گفت :عليك السلام مادر !من دوست آقا ماشا الله هستم .امروز نتوانست بيايد ،مرا فرستاد .بد قولي حسابش نكن .دلش صاف است .
پير زن همين طور كه از جلوي در اتاق كنار مي رفت ،گفت :قربان جدت آقا ...دلواپس شده بودم ...قدمت سرچشم ...بفرما داخل ،بيرون سرده ،سيد وارد اتاق كوچك شد و گوشه اي نشست .پير زن برايش چاي ريخت و مقابلش گذاشت .
-تازه دمه ،نوش جان كنين ...گرمتون مي كنه ...
سيد با آرامش و طمانينه چاي نوشيد .سپس نگاهي به كتيبه روي ديوار كرد .سري تكان داد و گفت :خدا خيرت بدهد مادر .چايت گرمم كرد .روضه بخوانم و بروم .امروز بايد به خيلي جاها سر بزنم .
-خدا از بزرگي كمتان نكند آقا !
سيد ياالله گفت و برخاست روي چها ر پايه نشست و آغاز كرد :
بسم الله الرحمن الرحيم ...صلي الله عليك يا اباعبدالله ...
تو كيستي كه گرفتي به هر دلي وطني
كه ني در انجمن ني برون ز انجمني
تو آن حسين غريبي كه روز عاشورا
جهان مصالحه كردي به كهنه پيرهني
بغض پيرزن تركيده بود و بدن نحيفش از شدت گريه تكان مي خورد .سيد به پهناي صورت اشك مي ريخت و مي خواند .سيد بلند مي گريست و پيرزن ضجه مي زد .سيد روضه را تمام كرد و ذكر امن يجيب گرفت .دعا كرد و پيرزن آمين گفت .همين كه دعاي سيد پايان يافت ،پيرزن دست به كار شد و دو چاي خوش رنگ ريخت .يكي را به سيد كه هنوز روي چهار پايه نشسته بود تعارف كرد و ديگري را مقابل خودش گذاشت .سيد با همان وقار و آرامش چاي را نوشيد و بلند شد .مادر جان ،خدا به لطف و كرمش توسلت را قبول بفرمايد .
من با اجازه مي روم .به آقا ماشا الله سلام مرا برسان و از قول من بگو با چنگ و دندان هم كه شده بايد مجلس امام حسين را دريافت .
پيرزن گفت :چشم آقا جان ...الهي به حق ارباب بي كفن ،خدا حاجت قلب شما را بدهد !و بعد دست كرد و از گره چارقدش يك ده شاهي بيرون آورد و گفت :قابل شما نيست ...اين پول براي خرج روضه است .قند و چاي و خرما و ...بالاخره ديگر !هر روز هم از همين پول به آقا ماشا الله مي دهم .امروز كه نيامده ،قسمت شماست ...دستم را رد نكنيد .سيد سكه را از پير زن گرفت :دستت درد نكند مادر .خداوند خير و بركتت بدهد ...بيرون نيا كه سرد است .
خداحافظ !
سيد از اتاق خارج شد .پيرزن پشت پنجره ايستاد و نگاهش را زير پاي سيد كه آرام و موقرگام بر مي داشت تا دم در حياط كشيد .پيرزن آهي كشيد و به آسمان نگاه كرد .برف داشت بند مي آمد .به اتاق برگشت .هر دو استكان را زير شير سماور آب زد و وارونه روي پارچه سفيد گذاشت و بعد سماور را خاموش كرد .الهي صد هزار مرتبه شكر ...اين هم از روضه عاشورا .تا سال ديگر كي زنده و كي مرده ؟صدايي از كوچه بلند شد .پير زن گوش سپرد .صداي هماهنگ دستهايي را كه به سينه كوبيده مي شد ،مي شناخت سراسيمه چادرش را به سر كشيد و به طرف در حياط رفت .دو سه باري پايش سريد ونزديك بود روي برفها بيفتد .تازه هوا تاريك شده بود كه در زدند. پير زن از اتاق بيرون آمد و آهسته به سمت در رفت .آقا ماشا الله بود.سلام عليكم همشيره !سلام عليكم حاجي !خسته نباشي ،خداقبول كند.
-بفرما داخل
آقا ماشا الله دستهايش را با هاي دهانش گرم كرد و گفت :مزاحم نمي شم .
آمده ام عذر خواهي به جهت غيبت امروز .
-خداببخشه .دلواپس شده بودم ،سلامتي ؟...
-كجامانده بودي امروز حاجي ؟
قلهك بودم از ديشب .صبح مجلس روضه اي بود كه بايد مي خواندم .مجلس كه تمام شد و خواستم راه بيفتم طرف شهر ،برفگير شدم .درشكه و استر هم نمي توانست حركت كند .خوف سرما و گرگ بود .لاجرم ماندگار شدم .
خير بوده ان شاالله .باز خوب شد كه رفيقت رو فرستادي .
-كدام رفيقم باجي ؟
-همان آقا سيد كه روانه كردي امروز به عوضت بياد ديگه .
-آقا ماشاالله چشمهايش را ريز و ابروهايش را جمع كرد و گفت :آقا سيد؟كدام آقا سيد؟
-اي بابا ...همان آقا سيد قد بلند كه صداش هم خوبه ...
آقا ماشاالله ريش سفيدش را در مشت گرفت و انديشيد و گفت :من همچو رفيقي ندارم همشيره ...نكند اشتباه ...پيرزن با دو انگشت ،يك رشته موي نقره اي اش را كه از زير چارقد بيرون آمده بود ، پوشاند و كلام آقاماشاالله را قطع كرد .
-نه حاجي ...شما را خوب مي شناخت ...تعريفتون رو كرد .نعوذبا ...هوايي كه حرف نمي زد سيد اولاد پيغمبر ...گفت به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده بايد به مجلس آقا ابي عبدا... رسيد .آقا ماشاالله حيران و مات مانده بود .آهسته و لرزان گفت :به همين عزاي اربابم قسم ...من كسي را نفرستاده بودم .
رنگ به چهره نداشت ،پيشاني اش عرق كرده بود ،قوت از زانوهايش گريخت و همانجا كنار در نشست .پير زن با سردرگمي فهميده و نفهميده گفت :پس ...پس ...آن آقا سيد ...
آقا ماشاالله سرش را ميان دو دستش گرفت و فقط توانست بگويد :
خاك بر سرم ...!
پيرزن به در تكيه داد و به سمت حياط رو برگرداند و خيره شد به رد پاهايي كه روي برف به جا مانده بود و حالا انگار مي درخشيد .
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:55 توسط یه چشم به راه
|
یکی از اعمالی که به آن بسیار اهمیت داده شده است، صدقه برای حفظ وجود مقدس امام زمان (ارواحنا فداه) بوده است چون یکی از تکالیف زمان غیبت صدقه دادن است به آنچه که میسر است برای حفظ وجود مبارک امام زمان (ارواحنا فداه).
به طور کلی صدقه آثاری دارد... یکی اینکه صدقه نمایشگر صداقت ایمان مومن است که با انجام آن نشان می دهد تا چه حد در وادی ایمان و خداپرستی صادق است و از این طریق رفع نیازمندیهای مومن می گردد و سبب پیدایش رفاه عمومی می گردد و همچنین صدقه یکی از عوامل سازندگی انسان نیز هست چنانکه قرآن می فرماید:
ای رسول ما، تو از مومنان صدقات را دریافت کن تا بدان صدقات نفس آنها را پاک و پاکیزه سازی. مومن صدقه را باید برای خود یا برای فایده و غرضی که در نظر دارد بدهد و یا برای حفظ نفس خود و یا محبوب و عزیزی که بسیار نزد او گرامی است دهد و چه محبوبی بالاتر از امام زمان (عج) که اصلاح بسیاری از اموردینی و آخرتمان متوقف به وجود و سلامتی آن حضرت است و این مطلب به دلیل عقل و نقل ثابت است که هیچ شخصی عزیزتر و گرامی تر نیست و نباید باشد مگر وجود مقدس امام زمان (عج) تعالی فرجه الشریف بلکه امام باید محبوبتر از شخص خودمان باشد و اگر چنین اعتقادی نداشته باشیم در ایمان و معرفتمان نسبت به آن حضرت ضعف و خللی وجود دارد.
سیدبن طاووس رحمه الله به ما سفارش کرده و می فرماید:
ابتدا برای حضرت مهدی (عج) صدقه بده قبل از اینکه برای خود و عزیزانت صدقه بدهی. باید توجه داشت که آن حضرت هیچ نیازی به صدقه دادن ما ندارد بلکه از شئون بندگی و ادای بعضی از حقوق بزرگ آن حضرت است و خود یک نوع اظهار محبت و دوستی به آن حضرت است و این عمل راه و سببی است برای جلب رضای پروردگار و حلول قرب به خداوند در قضای حوایج و دفع بلا.
از آثار صدقه به انفاق کنندگان آن می رسد مخصوصاً اگر انفاق برای اظهار محبت و دعا برای وجود مقدس امام زمان (ع) باشد.
سیدابن طاووس می نویسد: ایامی که در مدرسه علمیه بعثت سکونت داشتم طلبه ای که نزد من موثق بود راجع به صدقه برای وجود نازنین امام زمان (ارواحنا فداه) می گفت:
شبی از حرم حضرت رضا (ع) به طرف مدرسه می آمدم در آن شب بسیار برای امام زمان (عج) دعا کردن و در فراقش اشک ریختم در وقت برگشتن از حرم به بازار سرشور رسیدم که فقیری جلوی مرا گرفت و از من چیزی خواست هر چه دست در جیب لباسهایم کردم چیزی پیدا نکردم مگر یک پنج ریالی آن را با آنکه کم بود با شرمندگی به آن فقیر دادم و نیت کردم که این صدقه برای حفظ وجود مقدس امام زمانم باشد.
فردای آن شب هنگامی که برای حضور در درس به بازار سرشور رسیدم یکی از کسبه ها که قبلاً مرا می شناخت تا چشمش به من افتاد مرا با صدای بلند صدا زد، وقتی که نزد او رفتم گفت: دیشب چه عملی را انجام دادم؟!
گفتم مگر چه شده است: گفت: دیشب در عالم رویا دیدم حضرت بقیه الله (ارواحنا فداه) سوار بر اسب سفیدرنگی هستند و وارد بازار سرشور شدند و جمعیتی در پشت سر آن حضرت در حرکت بودند که فرمودند: آمده ام جزای احسان فلان طلبه را بدهم (واسم تو را بردند)
برگرفته از كتاب امام زمان (عج) و سيد ابن طاووس: نوشته سيد جعفر رفيعي
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:59 توسط یه چشم به راه
|
میلاد با سعادت حضرت محمد(ص) وامام جعفر صادق(ع) را به پیشگاه مقدس
امام زمان ارواحنا لتراب مقدمه الفدا و تمامی شیعیان
تبریک و تهنیت عرض می نمایم
*************
ای واژه های مهربان!
چگونه می خواهید شعف دل را واگویه کنید؟
مهربان ترین فرشته خاکی می آید و دل کائنات نزدیک است از شوق قالب تهی کند.
او از حق آمده و به حق برانگیخته شده است.
ابتدا و انتهایش رنگ خدایی دارد.
آفتاب جهان فروز و عالم تاب توحید است که برف ظلم را آب می کند و نوید بهار می دهد.
قلب عالم امکان است.
جریده هستی است.
افلاکی ترین فرشته خاکی است.
پادشاه لولاک است.
مصطفی است.
برگزیده حق است.
نامش بلند و دینش پاینده!
***********
در 17 و بنا به قولي در 12 ربيع الاول سال عام الفیل، نزديک به طلوع صبح، تازگيهايي در جهان پديد آمد:
١- امام ششم (ع) فرمود: شيطان به هفت آسمان بالا ميرفت و خبرهاي آسماني را گوش ميداد، وقتي که عيسي (ع) تولد يافت از سه آسمان رانده شد، و تا آسمان چهارم ميرفت، و چون حضرت رسول (ص) متولد شد از همه آسمانها رانده گرديد.
٢- بارگاه انوشيروان (ايوان مدائن) شکست و چهارده کنگره آن افتاد.
۳- انوشيروان در خواب ديد که خورشيد در تاريکي شب از طرف حجاز برآمد و از نردبان چهل پله اي که سر به کيوان کشيده بود بالا رفت، و همه جا را روشن کرد، جز کاخ او که در تاريکي ماند.
٤- آتشکده آذر گشسب که هزار سال روشن بود، خاموش شد، سرد گشت و مرد.
۵- در يثرب يک يهود بر فراز قلعه اي فرياد کرد: اين ستاره احمد است، ستاره پيامبر جديد است، يهودي هايي که پاي قلعه ايستاده بودند، به سراغ غيبگو و دانشمند خود دويدند.
٦- يک عرب بياباني با ريش سپيد، و قامتي بلند، مهار شترش در دست، وارد مکه شد، و اين اشعار را ميخواند: ديشب مکه در خواب بود و نديد که در آسمانش چه نورافشاني و چه ستاره باراني بود!
٧- در آن شب هر بتي که در هر جاي عالم بود، بر رو افتاده بود.
٨- درياچه ساوه که سالها آن را ميپرستيدند فرو رفت و خشک گرديد.
۹- وادي سماوه که سالها بود، کسي آب در آن نديده بود، آب در آن جاري شد.
١٠- داناترين دانشمند مجوس در خواب ديد: که چند شتر صعب، اسبان عربي را ميکشتند و از دجله گذشته داخل بلاد ايشان شدند، طاق کسري از ميان شکست و دو حصه شد، و آب دجله شکافته شد و در قصر او جاري گرديد، و نوري از طرف حجاز ظاهر گرديد و در عالم منتشر شد و پرواز کرد تا به مشرق رسيد.
١١- سرير سلطنت پادشاهان، سرنگون شده بود.
١٢- مجمع پادشاهان در آن روز، غمناک و از سخن بازمانده بودند.
١۳- ميان کاهنان و همزادشان که خبرها به آنها ميگفتند جدايي افتاد، و ساحران از علم خود نميتوانستند استفاده نمايند.
نزديک به فجر صادق، مقارن اين حوادث، جناب آمنه ديد که ستاره هاي آبي، با دنباله هاي ارغواني، به پشت بام خانه اش ميريزند!، از اين تماشا مسرور شده بود که ناگهان ديد زنهايي نوراني اطراف بالينش نشستند، فکر کرد زنان قريشند، ولي متحير بود که چگونه خبر يافته اند که او در اين وقت ميخواهد وضع حمل کند!!
صدايي به سان زمزمه فرشتگان و صداي ارواح از ميان آنان بلند شد: يکي گفت: من آسيه زن فرعونم، ديگري گفت: من مريم دختر عمرانم .....
آمنه بر روي آنها تبسم کرد (پسرش به دنيا آمد). آمنه گفت: صدايي شنيدم که ميگفت: اي آمنه به پسر تو، خلق آدم، معرفت شيث، شجاعت نوح، خصلت ابراهيم، زبان اسماعيل، رضاي اسحاق، فصاحت صالح، حکمت داوود، حشمت سليمان، ملاحت يوسف، تحمل موسي، طاعت يونس، صبر ايوب، جهاد يوشع، حب دانيال، وقار الياس، عصمت يحيي، و زهد عيسي عطا شده است.
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري.
**************
اللهم عجل لولیک الفرج
برقرار باشید و بهاری
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 7:54 توسط یه چشم به راه
|
سلام بر بهار دلها
نهم ربيع الاول، سالروز آغاز ولايت امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف تهنيت باد!
*************
اي ابر بهار، بر سر باغ ببار
اينجا همه پيوسته تو را ميخوانند
لب تشنه و خسته تو را ميخوانند
اي ابر بهار، بر سر باغ ببار
گلهاي زبان بسته تو را ميخوانند
آن ديده كه سفلهپرور و سافل نيست
آني ز تو و خاطرهات غافل نيست
چشم تو و آفتاب از نسل هماند
خورشيد نگاه تو ولي آفل نيست
چون وصف تو را به مردگان گفت لبم
روشن به زبان كهكشان گفت لبم
خورشيد هزار بوسه زد بر دهنم
تا نام تو را به آسمان گفت لبم
اي آمدنت رمز شكوفايي باغ
از توست جمال گل و زيبايي باغ
پاييز هجوم بيامان آوردهست
برخيز و برس به داد تنهايي باغ
در خانه خاك تشنه، اي رود بيا
جان از غم دوري تو فرسود بيا!
از پنجرههاي بسته نوميد شديم
اي بازترين منظر موعود، بيا!
دل بي تو به درد و داغ ميانجامد
هر نغمه به بانگ زاغ ميانجامد
اين تازه جوانهاي كه بر شاخه ماست
با آمدنت به باغ ميانجامد
هر چند دلم دست خوش افسوس است
روز و شب من آيينه كابوس است
در ساحل انتظار موعود، منم
آن قطره كه آبستن اقيانوس است
گل افشاند بهار، آرام آرام
ميجوشد چشم سار، آرام آرام
موعود منور زمين ميتابد
از قله انتظار، آرام آرام
در فصل خزان به جانبت آمدهايم
چون باد وزان به جانبت آمدهايم
از اين همه زرد بيامان دلتنگيم
سبزي تو! از آن به جانبت آمدهايم
آن يار كه دل گرم غزلخواني اوست
جان غرق بهاران و گلافشاني اوست
بلبل ز ازل، طفل دبستاني اوست
گل يك ورق از دفتر پنهاني اوست
بر سينه شراره مرحمت كن يا حق
ميلاد دوباره مرحمت كن يا حق
غرق شب تيرهايم و خالي ز شهاب
سوسوي ستاره مرحمت كن يا حق
**********
اللهم عجل لولیک الفرج
برقرار باشید و بهاری
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 8:16 توسط یه چشم به راه
|
عيد است و دلم خانهي ويرانه بيا
اين خانه تكانديم ز بيگانه بيا
يك ماه تمام ميهمانت بوديم
يك روز به مهماني اين خانه بيا
**********
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
********
من از عطر نسيم مطمئن بودم كه او خواهد آمد. هوا در درخشش مهتاب مثل آب زلال بود. امواجش را نه اينكه احساس كنم بلكه به چشم ميديدم. من ميدانم كه روزي جهان در آسايش و آرامش بينظير قرار خواهد گرفت و امتيازهاي طبقاتي از بين خواهد رفت و نشاني از شرك و كفر در روي زمين باقي نخواهد ماند و جهان در ثروت و آباداني غوطهور خواهد شد.
وقتي كه تو بيايي هر شب جمعه به جادهي نيلي آسمان مينگرم و در انتظار رايحهاي از وجود تو هستم كه قرار است قاصدكها خبر آن را برايم بياورند. تو خواهي آمد، در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است و با وجود خودت سردي زندگي را در رگهايمان خواهي جوشانيد. پس هر روز نگاهت خواهم كرد تا بيايي. پس با رنگ دلت مينويسم: «به نام خداي اميدها».
در هر قدمي كه تو خواهي گذاشت شاخهاي از عاطفه خواهي كاشت و روي هر درختي لانهاي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
هميشه نام بهشت گل را تداعي ميكند و تو آن گلي!
همهي ما در انتظار فتح خورشيديم و پنجرهي سرخمان را به باغ پرطراوت عشقت وصل كردهايم.
چرا با من حرف نميزني اي تنهاترين مونس تنهاييم؟ با من بگو و مرا راهنمايي كن تا چگونه شرمندهي تو نباشم كه گستاخانه در مقابلت ريا ميكنم و به تو ستم ميورزم؟! در حالي كه تو ميخواهي كه همهي رياها را كنار بگذارم و مستقيم تو را دريابم.
هر گاه نسيم عطرآگين بوي نامت از راه ميرسد، دلم صافي تازهاي مييابد.
اماما! بيا ما خانهتكانيهايمان را كرديم. بيا كه ما خانهاي خواهيم ساخت با پايهي ايمان و سقفهايي از محبت و يكدلي و با رنگ اعتقاد، با اتاقهايي پر از گلهاي خنده و صفا و با حياطي پر از شكوفههاي گذشت و با درهايي از دوستي و با پنجرههايي از اميد و شايد اين گونه تو ما را پذيرا باشي.
ميگويند انتظار خوب است براي درك عشق و براي روييدن و براي قدم زدن در شهر آسمان و مشاهدهي منارهي فيروزهاي جمكران؛ آري همگان حتي مهتاب هم براي رؤيت تو وضو گرفته است.
هميشه براي آمدنت نگاهمان را از سقف آبي آسمان آويختهايم. جمعهها نور و استغاثه سرشار از انتظار است.
مولاجان! به دستهاي خاليمان نگاه كن! به تنهايي ما بنگر و لغزش و گناهمان را به رُخمان نكش. دوستت داريم و براي ظهورت دعا ميكنيم.
جادهها خود را آماده ميكنند. براي قدمهاي استوار تو و فرشي از زيارت «السلام عليك يا اباصالح» بر خود ميگسترند. تو كه ميآيي سنگها غزل ميخوانند و نگاهشان معنا ميگيرد. تو كه ميآيي بر آسمان تاريك دلها ميتابي و روشني را به شبهاي تاريك هديه ميكني و دلهاي شكسته را با مهرباني پيوند ميزني. تو اگر بيايي كوير معنا نخواهد داشت. همه جا سبزِ سبز است، چون دل بهار! اگر كه تو بيايي.
در چارچوب شكسته ذهنم تصويري از ظهور تو را دارم. نقطهي مبهمي از عشق، يك پرده از روشنايي، شمايل سبزي با هيأت بلند. شالي سپيد كه دستهاي ريشهاي خاك آن را به التماس گرفته است.
براي ذرهاي از نور ماهت
دو چشمم منتظر مانده به راهت
به باغ آيينه حاجت ندارم
تمام هستي من! در نگاهت
مهديا! قلبم از عشق درنگي ميكند و در خيالم جبرييل را ميبينم كه سر از پا نشناخته، ميآيد تا براي زمينيان مژدهاي بياورد.
مهدي! كوي تو كوي شور و ركوع لالههاست. كوي شبنم بر گلبرگ ناز محمدي، صلي الله عليه و آله و سلم، است!
مهديا! نام خوب تو مرا از پلها عبور ميدهد. ميدانم در برابر بزرگي روح تو چيزي درخور نداريم. اما بيا و دلهاي شكستهمان را به مهر خود بنواز!
اللهم عجل لولیک الفرج
برقرار باشید و بهاری
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 13:14 توسط یه چشم به راه
|