تبليغاتX
*** اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ***   سجــــــــاده ی عـشـــق

تا درودی دیگر بدرود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:38  توسط   | 

از يكي از بزرگان از اهل منبر معروف به محقّق خراساني كه مردى وارسته و دانشمند و مبارز و مجاهد بود و من او را وقتى زيارت كردم در سنين هشتاد سالگي بسر مي‌برد و باز هم به توفيق خداوند منبر مي‌رفت و در كمال نشاط، مردم را موعظه مي‌كرد شنيدم كه واتيكان براى تبليغ مسيحيّت مبلّغين فراواني تربيت كرد، و هر يك را به زبان مخصوص منطقه‌اي كه منظور داشت، آراسته نمود. يكي از آن مبلغان را براى يكى از مرزهاي شمالي ايران فرستاد، قبل از رسيدن آن مُبلّغ مسيحي، خانه‌اي را در روستاي مرزي خريداري كرده و به عنوان كليسا قرار داده بود تا مُبلغ پس از ورودش به محل، براى تبليغاتش جا و مكان داشته باشد .

مُبلغ مسيحي به نزديکي روستا رسيد. كودكي سيزده، چهارده ساله با تعدادى گوسفند رهسپار صحرا بود، كشيش با او برخوردى محبّت آميز كرد و آدرس كليسا را در روستا از او خواست، كودك آدرس محل را به او داد، كشيش گفت آفرين فرزندم، چه نوجوان عزيز و با كرامتي هستي، من از تو دعوت مي‌كنم به وقت غروب به كليسا بيا تا تو را زيارت كنم.

نوجوان پرسيد براي چه؟ گفت براي اين كه راه بهشت را به تو نشان دهم. كودك نظرى به چهره‌ي كشيش انداخت و گفت برو بيچاره‌ي بدبخت، تو كه از پيدا كردن كليسا در گوشه يك روستا عاجز بودى و آدرس آن را از من خواستي چگونه قدرت داري آدرس بهشت حق را كه در فضائي بي‌نهايت از معنويت است در اختيار من بگذاري؟!

كشيش با قوت فراست دريافت كه عالمى بيدار و ناصحى دلسوز، و واعظي بينا بر اين روستا اشراف دارد و با بودن او، امكان تبليغ مسيحيّت نيست، پس از همانجا بازگشت .

آري بيداران چون كسي را بيدار كنند، در حقيقت جان مرده او را زنده كرده‌اند، و فكر خسته او را نشاط داده‌اند، و مس قلب او را طلا نموده‌اند و وى را در برابر حوادث و خطرات به خصوص خطرات شياطين انسى و جنّى بيمه كرده‌اند .

مبلّغان و گويندگاني كه متّصف به اوصاف حميده و اخلاق پسنديده هستند و قبل از آن كه به ديگران بانگ:

"تَخَلَّقوا بِاَخْلاقِ اللهِ" ، بزنند خود متّصف به اخلاق الهى‌اند، هدفى جز توجه دادن مردم به حقايق و اين كه ظواهر امور جز بازي و سرگرمي چيزي نيست؛ ندارند، و همت آنان مصروف اين است كه مردم، دل از عالم فنا به جهان بقا بگردانند، و كارى كنند كه وجودشان آئينه جمال و منبع كمال گردد.

منبع: عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، ج 12.

 

 

گوش کنید: فاطمه بانوی بی مزارم

التماس دعا


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:7  توسط   | 

 نكتة ششــم بحث « يدالله فوق ايديهم » اســت كه نكتة خيلي مهمي اســت و دو نكته دارد كه حضرت، اســم حــاج يدالله رجبيان را با آيه با كنايه بيان كردند و هم اينكه دست خدا فوق دست ها اســت و اگر خداوند اراده بكند كار انجام مي گيرد . آية ۰۱ ســورة فتح است و اولش اين اســت كه : « إنّ الذين يبايعونك إنّما يبايعون الله يدالله فوق أيديهم . » اگر ما به اين آيه توجه بكنيم يك نكتة خيلي مهم ميتو انيــم از آن  بفهميم، آيه اين است :
كســا ني كــه آمدند بــا پيامبر خدا بيعت كنند با خــدا بيعت مي كنند، در حالي كه آمده اند دســت پيغمبر را براي بيعت مي گيرند . اين چيست؟
مثل اين اســت كه شــما تقليد از مرجع تقليد مي كنيد اما در واقع داريد فرمان خدا را مي شنويد . چرا؟ واضح است . وقتي من فرمان خدا را مي شــنوم به خاطر اينكه خدا گفته است . اگر نگفته بود اطاعت نمي كردم . لذا ما چندگانه پرست نيســتيم، ما موحديم . از دو جا هم فرمان نمي گيريم بلكه از يك جا . خداست كه فرموده از پيغمبر تبعيت كنيد مي گوييم چشــم . اگر نگفته بود تبعيت نمي كرديم . خداوند فرموده از دوازده امام تبعيت بكنيد گفتيم چشم . خداوند گفت مجتهد جامع الشــرايط بر شما ولايت دارد، فقيه ولايت دارد . گفتيم چشــم . حال ما از چند جا تبعيــت مي كنيم؟ ظاهراً اگر نگاه كنيــد از جاهــاي مختلفي تبعيت مي كنيم ولــي در واقع از يك جاســت . بچه هم از پدر و مادرش تبعيت مي كند پس آيا او مشــرك اســت؟ نه، در واقع از يك جا تبعيت مي كند .
اگر خدا نفرموده بود فرمان پدرش را هم نمي شــنيد . اين را دقت بكنيم، بيعت با خداست، بيعت با ولي فقيه بيعت با امام زمان (عج ) اســت . فرقي نمي كند، يكي است مخالفتش هم همين اســت . در آن روايتي كه مرحوم شيخ حر عاملي نقل كرده اند حضرت فرمودند : اگــر مجتهد را رد كرديد و قبول نكرديد در حد مشــرك به خدا هستيد . اين يعني چه؟ برخي فكــر مي كنند مــن تعبدي اين حــرف را زدم . نخير تعبدي نيســت . دليل عقلي دارد، و آن اين اســت كه آن وقت كه انسان مي پذيرد فرمان خدا را مي پذيرد و آن وقت كه فرمان پــدر و مادر با ولي فقيه را نشــنيد، دارد از نفســش تبعيت مي كند پس نفســش شد شريك خدا . يعني از دو جا اطاعت مي كند پس مشرك مي شود . اين همان معناي « يدالله فوق ايديهم » است . در ضمن بدانيم هر كاري كه انجام ميد هيم فوق آن دست خداست . اگر هم خدمتي را به كسي كرديم، از ديد خودمان حواســمان باشد كه اگر مشكل كسي را حل كرديم فكر نكنيم ما مستقل در آن كار هستيم . تا خدا اراده نكند دست ما تكان نميخو رد .

 بحــث كمــك فرهنگي اســت . ببينيــد حضرت به حاج احمد آقا گفته بودند شــما كتاب هاي مســجد را بياور . مي توانستند بگويند ساختمان مسجد را شما بساز . پول براي كاشي هاي مســجد بده يا محراب مسجد را شما بساز . ولي فرمودنــد كتاب هاي آن را شــما بياور . كمك كردن فقط به كمك هاي ظاهري نيســت كه يك كاشي بياورم بزنم بعد اســم هم بزنم، چنانكه برخي مي كنند، تا خوب علني بشود . مي گويد اســمم را بنويسيد تا مرتب ببينند و مرا دعا بكنند . بندة خــدا تو نيكي مي كــن و در دجله انداز . بــا خدا داري معامله مي كني . اســم ديگر چيست؟ اصلاً اين اسم چيست كه روي مسجد يا مدرسه اسم گذاشته بشود . مگر تو با مردم معامله مي كني؟ خداوند فوق آن را به تو ميد هد . يك بندة خدايــي يك عبا به پدر ما داده بود و عوض آن را گفته بود هــر وقت يادتان افتاد يك ياد خيري از پدر ما بكنيد . پدر ما
آمدنــد منزل و گفتند اين عبا را يــك آقايي داده و اين طور گفته اســت . شما قبول مي كنيد؟ شرطش هم اين است كه هــر وقت يادتان افتاد پدر او را دعا كنيد . گفتم نه من اصلاً قبــول نمي كنم . گفتند چرا؟ گفتم من وســواس فكري پيدا مي كنم . مرتب حســاس مي شــوم كه هر وقت يادم افتاد او را دعا كنم . بندة خــدا تو ميخو اهي كمك به پدرت بكني، همان عبا را كه ميد هي ديگر طرف را به زحمت مينداز . تو بايد راحتش بكني . خدمت به آن شــخص اين است كه عبا را بــه او بدهي و بگويي هيچ از تو نميخو اهم . خلاصه اين چنين صحبتي شــد و پدرم هم چيزي نگفتند چون صحبت استدلالي بود . بعد از يك چند روز يكبندة خدايي آمد پيش من و گفت حاج آقا من ميخو اهم اين عبا را به شما بدهم و هيچ چيزي هم عوض آن نميخو اهم . من هم ماجراي قبلي را برايــش تعريف كردم كه اگر شــرطي دارد موجب عذاب روحي آن شخص مي شود كه عبا روي دوشش هست و تو كه نميخو اهي عذاب روحي را براي پدرت هديه بفرستي . او هم گفت نه اين عبا هيچ شــرطي روي آن نيست . در منزل عبا را نشــان پدرم دادم و گفتــم آن عبا را قبول نكرديم به جايــش اين عبا آمد . حاج آقا هم يــك نگاه كردند و گفتند اين همان عباست .

در هر صورت خواهشــي كه از شــما دارم اين اســت كه كمك هــاي فرهنگي بكنيد . الآن ببينيــد يك روحاني مي رود در يك منطقه اي، تبليغ دين ميخو اهد بكند . بچه ها مي آيند . بالاخره دورة سال كه روحاني را نمي بينند يك ماه رمضاني مثلاً اين روحاني رفته، ميخو اهد بچه را جذب اين مسجد بكند . باور كنيد ده تا، بيست تا جايزه بايد دست اين روحاني باشد ببينيد او چه مي كند از همان اول اين جوايز را
نشــان ميد هد، كنار مســجد مي گذارد . اين جوان ها هجوم مي آورند به مســجد، مطالب علمي مي شنوند، داستان، آيه و . . . بعد هم يك مســابقه اي گذاشــته مي شــود و به ده تا، بيســت تا از آنها جايزه داده مي شود . اين بركت نيست؟ ده هزار تومــان داده ولي يك مرتبه مي بينيد با همين ده هزار تومــان يك محله را آباد مي كند . كتــاب تهيه بكنيد برويد بيمارستان عيادت مريض ها بعد هم يكي از اين كتاب هاي داســتان هاي اميرالمؤمنيــن، امام حســين (ع ) و . . . را به آنها بدهيد . او هم ميخو اند، هم وقتش پر مي شود و هم انسش با اهل بيت بيشــتر مي شــود . باور كنيد بعضي از اينها اصلاً نماز نميخو انند . كتــاب را كه ميد هي اصلاً او نمازخوانش مي كنــد . حالا شــما يك دســته گل ببريد بــراي او، يك كمپوت، يك شــيريني . فكر شما چيست؟ حتي در مجالس عقد و عروسي هم عقيدة من همين است . يكي از روحانيون
اين حرف ما را شــنيده بود . در مجلس عقدش شيريني كه تعارف كردند برداشــتم ديدم دور آن يك كاغذ پيچيده بود، كاغــذ را كه باز كردم ديدم يك حديث در آن نوشــته بود . شــيريني آن حديث براي من بيشتر از خود شيريني اي بود كه مربوط به جسم من اســت . فكر بكنيد . در همان جلسة عقد و عروســي هم بنشينيد فكر بكنيد . همان طور كه فكر مي كنيد بهترين ميوه چيست؟ از كجا بخرم؟ يك فكري هم براي فكر اينها بكنيد كه اينها فقط نيايند پذيرايي جســمي شــوند و بروند . يك روحاني را ببينيد بگوييد ده تا حديث به من بده، با خط خوب بنويسيد و در و ديوار مجلستان را مزين بكنيد . كار خيلي ساده اي است . اگر انسان بنشيند فكر بكند، خيلي چيزها به ذهن او مي رســد . مثلاً شــيريني يا بستني را حذف بكنيد، اگــر ميخو اهيد خرج زياد هم نكنيد و پول همان را كتاب بخريد و هديه بدهيد . ببينيد اثر آن چيســت .
اين ماندني است، مي رود در خانه ها، بچه ها ميخو انند، نماز خوان مي شوند . باقيات الصالحات اينهاست .

 توجه به مســجد جمكران اســت كه به دستور خود حضرت ســاخته شده، خواهشــمندم توجه زياد به آنجا پيدا كنيد كه البته داريد .

 فرمودند حاجت اين ســه تا جوان را ما داده ايم . قبل از اينكه آنها بروند مســجد جمكران حاجت آنها داده شــده اســت، خيلي عجيب اســت . گاهي اوقات بهانه است، نماز حاجتي كه ميخو انيم يا مي رويم جايي تا توسل پيدا بكنيم، قبل از اينكه انســان برود كارش را بكنــد در عالم ملكوت حاجتش داده شــده است . منتها بايد اقدام را بكنيم مثل آن بنده خدا نشود كه ميگفتند يك كسي هر دفعه هزار تومان به بچه اش ميد اد و ميگفت برو خرد كن ميخو اهم صدقه بدهم . اين مرتب مي رفت و خرد مي كرد اما صدقه نميد اد . دو مرتبــه فردا همين طور مي كرد . آخــرش به پدرش گفت شما هر روز پول به من ميد هي خرد كنم اما من تا به حال نديده ام صدقه بدهي . پدرش گفت مگر نشنيده اي « الاعمال بالنيــات » ، « نيّة المؤمــن خير من عمله . » مــن نيتش را مي كنم، بهتر از عملش اســت . نخير، او در واقع نيتش اين است كه ندهد . يعني از او كه سؤال بكنيد تصميمت چيست؟ مي گويد تصميم اين اســت كه پــول را خرد كنم اما صدقه ندهم . « نية المؤمن خير من عمله » آن وقتي است كه نيت مي كنــد بدهد وليكن به مانع برخورد مي كند . در هر صورت اقدام به عمل بكنيد ولي بدانيد گاهي اوقات قبل از عملتان حاجتتان داده شده است .

 . نكتة آخر كمك خود امام (ع ) اســت به مســجد و اينكــه نام مســجد را معرفي كردند . ميخو اهــم بگويم اگر كار خير انجام داديد از لطف بالاي ســرتان هست . مي آيند كمكتان مي كنند، بــه فكرتان الهام مي كنند كه ميخو اهي كار خوب بكني، اين كار را بكن . انشــاءالله خداوند ما و شما را به بهترين كارهاي خوبي كه در رضايت امام زمان (ع ) در آن است موفق بدارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:39  توسط   | 

گاهي ما نياز به واسطه داريم براي واسطه . جوان ها كه آمده بودند گفته بودند شما با ما بياييد تا براي ما دعاكنيد بلكه امام زمان (ع ) لطف بكنند . چهارده معصوم (ع ) واســطه هستند وليكن باز ما گاهي احتياج داريم كه واسطه اي را در
خانه آنها ببريم . يك شــخص آبرومنــدي را نزد آنها ببريم . مثلاً امام زاده ها و علما مي توانند چون انسان هاي آبرومندي هستند به خصوص آنها كه از دنيا رفته اند و دستشان بازتر از آنهايي اســت كه زنده هستند منتها آنهايي كه زنده هستند، انســان حضوري مي رود خدمتشــان، يك مقــدار اطمينان بيشــتري دارد كه آنها دعايش كرده اند . در هر صورت افراد آبرومند را انســان مي تواند واســطه قرار بدهد . دســتور هم داريم . ظاهراً به يكــي از اينها خداي متعال فرمود : با زباني كه با آن گناه نكرده اي مرا صدا بزن . آن پيغمبر گفت اينكه نمي شــود بالاخره يك زماني ما گناه كرده ايم . خطاب شــد يعني اينكه از ديگران بخواهي كه دعايت بكنند چون شــما بــا زبان ديگران كه گناه نكــرده اي اگر هم گناه كرده اي با زبان خودتان گناه كرده اي . لذا ديگري در دعاي براي شــما زبانش بازتر است يعني وسيلة پاكي را در خانة خدا برده ايد .
يك تشــرفي هم يكي از آقايان قم داشــته اند كه بعضي از علماي حاضر ايشــان را مي شــناختند حضرت به او فرموده بودنــد : « خدا را به حق جيرهخو اران ما قســم بدهيد . » گفته بودند : جيرهخو ارانتان چه كســاني هســتند؟ فرموده بودند : » . همين طلبه ها « اين دســتور خود حضــرت بوده و علــت آن چه بوده، من احتمال ميد هم ايشــان به چشم كمي به طلبه ها نگاه مي كرده لذا حضرت هم فرموده اند به چشــم كم به طلبه ها نــگاه نكن، اينها جيرهخو اران ما هســتند و دعايت را اگر با اينها ببري جلو، من دعايت را مســتجاب مي كنم . اين نظير شــهادت بر شهادت اســت . گاهي اوقات كسي كه شهادت ميد هد خودش نديده اســت ولي مي گويد من شــهادت بر اين شــهادت ميد هم . روز قيامت هم برنامه همين اســت، دوازده امــام شــهادت ميد هند بر اعمال مــردم . مي گويند مــا ديديم اين آقا چــه كرد، آن آقا چه كــرد . . . تمام اعمال عمرش را شــهادت ميد هند . بعد خداوند مي فرمايند پيامبر هم شــهادت بر شهادت امامان ميد هد كه بله، اينها درست شهادت ميد هند .
`
 لازم است كه مسجد پاك باشد، لزومش هم فوري است، درحدي كه فقها نوعاً اين مسئله را مطرح مي كنند كه اگر وارد مسجد شديد و ديديد مسجد نجس شده حق نداريد نمــاز بخوانيد، بايد اول مســجد را پاك كنيــد، با اين همه ســفارش هايي كه روي نماز اول وقت شــده مي گويند نماز را به تأخير بيندازيد و اگر تطهير مسجد را به تأخير انداخت بســياري از فقها مي گويند نمازش باطل است و بحث نهي در عبادت را مطرح مي كنند .
من يك نكته اي را به مناسبت نهي در عبادت ميخو اهم اضافه بكنم و آن اين است كه اگر شرايط نماز جمعه صحيح بود و نماز جمعه برپا شــد، اقامــه نماز جماعت از نظر اصل قربت بي اشكال نيست . ببينيد مثلاً من وارد مسجد مي شوم مي بينم مسجد نجس اســت ميخو اهم نماز بخوانم : چهار ركعــت نماز ظهر به جا مي آورم قربتاً الي الله؟ ! در حالي كه (الله ) مي گويــد اين كار را نكن، مي گويد برو مســجد را آب بكش . من كه با اين نماز به خدا نزديك نمي شــوم چون او نهي كرده اســت . بچة شما هم كه نافرماني شما را مي كند از شما دور مي شــود پس بايد بگويد چهار ركعت نماز ظهر ميخو انم تعبداً من الله نه تقرباً الي الله . بنابراين ظهر جمعه چطــور من ميخو اهم نماز ظهر بخوانــم و بگويم قربتاً الي الله . خــداي متعــال مي فرمايد اين نماز را نخــوان، در نماز جمعه حضور پيــدا كنيد . منتها نميخو اهم بگويم حضور در نماز جمعه واجب اســت اما تأكيد در آن نشده است . مرحوم آيت الله العظمي خويي (ره ) به خاطر همين احتياط مي كردند و ميگفتند كه اگر نماز جمعه با شــرايطش برپا شد، احتياط واجب مي كردند كه شركت بكنيد و اگر كسي هم نرفت به هر دليلي مثلاً تنبل است يا بيمار است احتياط مي كردند كه اول وقت نماز نايســتد . يك مقدار تأخير بيندازد تا حدي كه ديگر نمي رســد به نماز جمعه مثلاً ســه ربع ساعت . من كه وجه دقيق شرعي براي اينكه اول وقت بايستد نماز بخواند را نمي توانم پيدا بكنم مگر اينكه كســي امام جمعه را قبول نداشته باشــد و بگويد شرايط نماز جمعه درست نيست . كه به فتواي خود آقاي خويي هم همان اول وقت مي تواند نماز بخواند . حضرت امام (ره ) احتياط واجب نمي كردند ميگفتند واجب تخييري است وليكن تأكيد مي كردند كه شركت كنيد به لحاظ مســائل اجتماعي و سياســي كه بالأخره شكوهي
 
امام (ع ) توجه به فكر ما دارند . يعني آن سؤالي كه در ذهن آقاي عسكري آمده بود فوري گفته بودند . ميخو است بگويد امروز چهارشنبه است آقا هم فوري فرموده اند : امروز پنج شنبه است، چهارشنبه نيست . يا سؤالاتي كه آماده كرده بود . اين احاطة حضرت به فكر ما نكته اي اســت كه ما بايد بدانيم، اينجا هم كه نشسته ايم فكرمان هم بايد كنترل شود . هم رفتارمان و هم فكرمان . همه جا همين طور است، مؤمن هيچ وقت در فكرش خيانت نمي آيد . كفار به عكس هستند، مخالفيــن و منافقين .
آن وقتــي هــم كــه اذيت نمي كند ولي در فكرش خيانت است . چرا اذيــت نمي كند؟ چون نمی تواند؛ مثل آمريكا . بــه اصطلاح علمي مي گوييم آنها ســوء فاعلــي دارنــد يعني بد آدمي اســت . اما عمــل بــد انجام ميد هد يا نه؟ ســوء فعلي هــم دارد يا نه؟ دائماً نيســت . گاهي اوقات بدعملي انجام ميد هــد و گاهي هم يك عملــي را انجام ميد هد كه به نفع ما تمام مي شــود وليكن مؤمن حســن فاعلي دارد، گاهي هم ممكن است سوء فعلي داشته باشــد . اگر چه گاهي در عمــل ضربــه هم مي زنــد ولــي نيتش ضربه زدن نبود .

تبــرك بــه مكان اســت . اختلاف هســت كه تبرك به مكان به چه چيزي اســت؟ مثلاً يك مكانــي كه حرمت و احترام دارد به چه چيزي اســت برخي معتقدنــد كه بركت يك مكان ذاتي اســت يعنــي ذاتاً اين مكان با آن مكان فرق دارد . قول دوم اين اســت كه تبرك مكان به واســطة وليّ خداست مثلاً يك ولي خدا اينجا نماز خوانده يا شهيد شده و . . . . قول سوم هم اين است كه هر دو است يعني گاهي بركت ذاتي است و گاهي به خاطر انسان اســت . راجع به زمان هم همين ســه قول وجود دارد . مثلاً شــب هاي قدر را بعضي مي گويند ذاتــي يك زمان خاصي اســت و با بقية شــب ها فرق دارد ولي بعضي مي گويند، نه، شــب قدر به خاطر ولي خداســت كه حضور ملائكه در نزد اوست تا تقديرات مشخص شود . مسجدالحرام را هم بعضي مي گويند ذاتاً شــرافت دارد ولي بعضــي مي گويند به خاطر حضور پيامبر اكرم (ص ) اســت . در دعا هــم دارد كه پيامبر مشرف و معظم آنجا هستند . در اين جريان هم دقت كرديد كه يك ولي خدا آنجا شــهيد شــده لذا حرمت آن مكان را اينچنين گفتند . دشــمنان خدا را هم گفتند چون آنجا كشته شده اند دستشويي مسجد مي شود .

                                                                                                                      ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 9:37  توسط   | 

برگشتيم آمديم تهران و مدتي هم از اين جريان گذشت يــك روز يكي از اين رفقاي ما فوت كرده بود، جنازه اش را گفته بودند مي آوريم قم . ما هم جزء تشييع کنندگان بوديم . وقتي نزديك قم رســيديم، ديدم همانجايي كه آقا فرموده بودند مســجد مي شود پايه هاي مسجد و جاي گلدسته ها را مشخص كرده اند و يك مقدار كار بنايي داشت مي شد . يك مرتبه فكرم افتاد به آن قضيه اي كه آقا فرموده بودند اينجا مسجد مي شود و ســلام من را به باني مسجد برسان، يك مرتبه حال من منقلب شــد . باز خودم را نگه داشتم تا رفتيم قم . رفقا داشــتند تشييع جنازه مي كردند گفتم تا شما كارها را مي كنيد من يك كاري دارم، مي روم و برمي گردم . فوري سوار ماشين شــدم، آمدم كنار همان مكان و از افرادي كه آن اطراف بودند، پرســيدم باني مسجد كيست؟ آنها درست نمي شــناختند، گفتند ظاهراً پســران حاج حســين سوهاني هســتند . رفتيم ســراغ گرفتيم ديديم نه آنها نيستند . گفتيم پس كي باني مســجد است؟ آنها مي شناختند و گفتند حاج يدالله . تا گفتند حاج يدالله يك مرتبه بدنم لرزيد و ياد جملة اقــا افتادم كه فرمودند : « يــدالله فوق ايديهم » فكرم منتقل به آن آيه شــد . گفتند چه شد؟ گفتم چيزي نيست . جاي او كجاست؟ گفتند فلان جا كارخانه دارد . فوري رفتم كارخانه، كارگرها گفتند نيست، ايشان منزل هست . از همانجا گفتم
تلفــن بزنيد من يــك كار فوري بــا او دارم . تلفني به حاج يــدالله گفتم مــن يك كار فوري با شــما دارم و يك مقدار كتاب ميخو اهم بــراي كتابخانة اين مســجد هديه بكنم . وعده گذاشــتيم، هفتة آينده، منزلــش را آدرس داد و گفت بياوريد اينجا . ما برگشــتيم با رفقا رفتيم تهران و هفتة بعد يك ماشــين را بــار كرديم كتاب برداشــتيم و طبق آدرس آورديم منزل همين حاج يدالله، فاميل او هم « رجبيان » بود . گفت : من اين كتاب ها را قبول نمي كنم تا داســتان را براي من بگويي چيست؟ اين كتاب ها از كجا آمده؟ از كجا حواله داده شده است؟

مــا هم اصل جريان را تعريــف كرديم و گفتيم موقعي كه اينجا آمديم آقا اينجا ايســتاده بودنــد و اين صحبت ها بين ما رد و بدل شــد . از جمله باني مســجد را كه پرسيدم، آقا فرمودند : « يدالله فوق ايديهم » و من هم نميد انســتم تا اينكه فهميدم اســم شــما حاج يدالله است و آقا هم به شما سلام رساندند . خيلي براي او عجيب و جالب بود، كتاب ها را هم ما هديه كرديم و از او جدا شــديم . بعد در طول ساختن مسجد يك جريان ديگري هم اتفاق افتاد و آن اينكه بنايي كه آنجا مسجد را مي ساخت، چند تا كارگر هم داشت رسم اين بود كه روزهاي پنج شــنبه مزد كارگرها را ميد اديم بعد از يــك هفته كه كار مي كردند . اســتاد بنــا، يك روز عصر پنج شــنبه كه آمد مزد خود و كارگرانش را بگيرد يك جمله اضافــه كرد و گفت : حاج يدالله وقتي ما كار مي كرديم يك آقــاي ســيدي آمدند و كار مــا را برانداز مي كردنــد و نگاه مي كردند، يك مقدار قدم زدند، آنقدر زيبا بودند و جمالشانجذابيت داشــت كه من همين طور ميخو استم دست از كار بكشــم و آقا را تماشــا كنم . ضمن اينكه كار مي كردم آقا را برانداز مي كردم كه چه مي كنند ديدم دور فضاي شبســتان مســجد كه نيمه كاره بــود قدم مي زدند و بعــد آمدند كنار داربســتي كه ما داشــتيم آنجا كار مي كرديــم و يك پنجاه تومانــي درآوردند و فرمودند : « اين پنجــاه توماني را بدهيد
به باني مســجد . » من گفتم باني مسجد از كسي پول قبولنمي كنند و ميخو اســتم پول را نگيرم . آقا فرمودند : « بگير، اين پول را قبول مي كنند . » ما هم گرفتيم . آقا تشريف بردند به يكــي از كارگرها گفتم برو ببين آقــا كجا مي روند؟ چه مي كنند؟ او هم رفت و برگشــت و گفت، رفتند . گفتم سوار ماشين شدند . گفت نه همين طور رفتند تا ديگر نديدمشان . مــا پنجاه تومانــي را كه نگاه كرديــم ديديم روي آن نوشــته براي مسجد امام حســن مجتبي (ع ) . اسم مسجد را روي آن نوشــته بودند و پنجاه توماني را داد به حاج يدالله .

ما پول را گرفتيم و خيلي خوشــحال شديم كه اسم مسجد هم از طرف خود آقا حواله شده . پول را در جيبمان گذاشتيم . مثل اينكه مصلحت نبود آن پول را نگه داريم . يك خانمي آمده بود از ما كمك ميخو است ما هم حواسمان نبود دست كردم در جيبمان و پنجاه توماني را دادم به او . بعد كه رفت يــادم آمد كه آن پنجاه توماني را ميخو اســتم نگه بدارم و اصلاً خرجش نكنم اما تا مدت ها هر چه پنجاه تو ماني دستم مي رســيد نگاه مي كردم ببينم روي آن نوشــته شده يا نه؟ ديدم نه مصلحت نبود كه آن پول در دست ما بماند . اكنون به چند نكتـه از اين ماجرا ميخو اهيم توجه بكنيم :
۱ . شــب هاي جمعه تعلق به آقا بقيةالله (ع ) دارد . از اين جهت انســان مي تواند آن شــب و همچنيــن روز جمعه در توســل توجه بيشــتري بكند . اگر چه مسجد جمكران وقت خاصي ندارد نه شــب جمعه و نه شــب هاي ديگــر، اصلاً زمــان خاصي ندارد فقط نماز حضرت را گفته شــده كه در آنجا بخوانند وليكن بعضي ها آنجا را با مســجد سهله تشبيه كرده اند . مسجد سهله هم شب هاي چهارشنبه است وگرنه
ما دســتور خاصي نداريم و رسم آن دستور ديني ندارد . شب جمعه را هم دســتور خاصي نداريم ولي چون شــب جمعه متعلق به حضرت اســت و از اين جهت اگر توســلي بشود مناسبتش بيشتر است .

                                                                                                                     ادامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 7:36  توسط   | 

مسجد امام حسن مجتبی(ع) قسمت دوم:

تا رفتم و برگردم فكرهايي در ســرم آمد كه بگويم سيد برو درست را بخوان، بيكار ايستاده اي در اين گرما، اينجا چه كار اســت انجام ميد هي . نكتة ديگر اينكه شما بيرون شهر، هفت هشت كيلومتر فاصله است براي چه مسجد ميخو اهي بسازي، كي اينجا نماز ميخو اند؟ و نكتة سوم هم اينكه ميخو استم بگويم شما مسجد نساخته، حكم مسجد را بر آن بار كردي؟ برگشتم ديدم آقا هنوز مشغولند .

آمدم جلو و در ذهنم اول گفتم بگذار ســر به سرش بگذارم، شوخي بكنم . ما با ســادات كه شوخي مي كرديم ميگفتيم ســادات چهارشــنبه ها يك مقدار كارهاشان نامتعارف است ولي شــيوخ هر روز كارهاشــان اين طور است . اين مرسوم شده بود . در ذهنم آمد كه بگويم مگر امروز چهارشنبه است كه ايســتاده اي و اين كارها را مي كني؟ يك وقت ديدم آقا از ذهــن من خبر داشــتند و گفتند : « آقاي عســكري امروز
پنج شنبه است . » يك تبسمي هم كردند و من جا خوردم كه آقا پيشــاپيش از فكرم اطلاع داشــتند . بعد در ذهنم آمد كه سؤالاتم را بپرسم، آقا فرمودند : « سؤالاتت را بپرس . » گفتم واقعش اين اســت كه ميخو استم ببينم شما اين مسجد را براي چه كســي مي سازيد، جن ميخو اهد اينجا نماز بخواند يا فرشــته كه در اين فاصله از شــهر مســجد مي ســازيد؟ فرمودند : « اينجا مســجد مي شــود، مردم هم مي آيند اينجا نماز ميخو انند . » باز به ذهنم رســيد كه اينجا هنوز مسجد ساخته نشــده شما حكم مسجد به آن داديد؟ چرا مي گوييد اينجا نجاست كردن صحيح نيست؟ فرمودند : « اينجا يكي از فرزندان حضرت فاطمه (س ) شهيد شده است » و بعد اشاره كردند به طرف همان جا كه الآن محراب مســجد ســاخته شــده است و آن طرف هم كه آلآن دستشويي هاي مسجد ساخته شده است را نشان دادند و فرمودند : « آنجا هم بعضي از دشــمنان خدا كشته شــده اند . لذا از اين جهت احترام به خاك را ميگفتم نه اينكه مســجد است . » بعد هم فرمودند :« آن قســمت هم حسينيه مي شود . » تا گفتند حسينيه ديدم اشكشان جاري شد، خود آقاي عسكري ميگفتند , خود من هم بي اختيار اشكم جاري شد، نفهميدم چه شد؟ همين كه نام امام حســين (ع ) برده شد خود آقا اشكشان جاري شد و ما هم بي اختيار گريه كرديم . بعد گفتم كه چه كسي كمك مي كند؟ برنامه چيست؟ اينجا كه زمين باير است؟ همين طور نگران و متحير بودم كه جريان چيست؟ آقا فرمودند : « اينجا ساخته مي شــود، كتابخانه اي هم آن طرف ساخته مي شود، كتاب هايش را بده، شــما كتاب هايش را ميد هي؟ » گفتم : انشاءالله زنده باشم، اين مسجد هم ساخته شود . آقا فرمودند : « انشاءالله . » گفتم زنده باشم چشم، كتاب هايش را ميد هم . اما شــما بگوييد كي اينجا را مي سازد؟ باني مسجد كيست؟
آقــا فرمودند : « يدالله فوق أيديهــم » گفتم من قرآن بلدم و بالاخــره ميد انم يدالله فوق ايديهــم اما بالاخره يعني چه؟

باز فرمودند : « باني مســجد را شــما مي بيني سلام مرا به او برسان . » گفتم باشد . آمدم و از آقا فاصله گرفتم تا رسيدم به ماشين ديدم دوستان، همان لحظه ماشين را تعمير كرده اند .

گفتم ماشين درست شــده؟ گفتند : بله همين الآن كه شما آمديد ماشين درست شد . گفتند : آقاي عسكري چقدر معطل كرديــد؟ گفتم با آن آقا داشــتم صحبت مي كردم و صورتم را برگردانــدم، ديدم هيچ كس نيســت و زمين خالي خالي اســت . يك مرتبه منقلب شدم . ديگر به روي خود نياوردم و با جوان ها هم زياد صحبــت نكردم اما ديگر در حال خودم نبودم؛ سوار ماشين شديم و آمديم قم . حضرت معصومه (س ) را زيارت كرديم و من هم همين طور حالم منقلب بود . ناهار را هم خورديم و جوان ها همين طور با من صحبت مي كردند امــا من در فكــر ديگر بودم . در فكــر آن جرياني كه اتفاق افتاد . آمديم مســجد جمكران بعد از ظهر پنج شنبه بود . نماز امام زمــان (ع ) را خواندم و تســبيحات حضرت زهرا (س ) و بعد صد تا صلوات در ســجده دارد . رفتم به سجده صلواتي بفرستم . در حالي كه طرف راستم يك پيرمردي بود و طرف چپــم يــك جواني . من هم در حال خودم بــودم و به خاطر آن جريان حالم منقلب بود . در حالت ســجده داشتم صلوات مي فرســتادم . صداي آقا را مجدداً شــنيدم . آقاي عسكري ســلامي عليكم . ديــدم صدا عين همان صدايي اســت كه پيش از ظهر از آقا شــنيده بودم . تا ســلام را شنيدم جواب سلام دادم . اما ديگر حالم منقلب شد . گفتم در حالت سجده صلواتی مي فرســتم و بعد بلند مي شــوم و اين بار دست به دامنشان مي شوم . بلند شدم ديدم كسي نيست . از آن پيرمرد پرســيدم اين آقا كه ســلام كردند كي بودند؟ گفت : كسي اينجا نبود . به آن جوان هم گفتم . گفت :نه كسي نبود . مجدداً حالم منقلب شد . افتادم و ظاهراً بيهو ش شدم . آن دو، سه نفــر جواني كه با ما بودند، آمدند مــا را بغل كردند و مرتب ميگفتند چه شده؟ من روي خودم نياوردم . اين جمله را هم فراموش كردم . آنجا در بيابان وقتي ميخو اســتم از آقا جدا شــوم آقا فرمودند : « به آن جوانان بگوييد , ما حاجت شما را داديم و مشــكل شما حل شد . » لذا به آن جوان ها هم گفتم شــما مشكلتان را حل شده تصور كنيد با اينكه هنوز نيامده بودند و توســل هم نكرده بودند، آقا پيشاپيش فرمودند، به اين جوان ها بگوييد ما مشكل شما را حل كرديم .

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:32  توسط   | 

مسجد امام حسن مجتبی(ع) قسمت اول:

 

« مســجد امام حسن مجتبي (ع) » با لطف و عنايت خود حضرت ســاخته شده و مورد توجه دوستان حضرت هم هست . داستانش را آقاي عســكري كه براي خودشــان در آنجا اتفاقــي افتاده در ســال چهل شمســي نقل مي كنند . آقاي احمد عسكري مي گوينــد : من در تهران جلســه اي قرآني داشــتم كه نوجوان ها و جوان ها در آن مجلس شــركت مي كردند وهمين طور با جوان هاي محل آشنا بوديم . يك روز پنج شنبه ســه تا از جوان ها آمدند منزل ما.

اگــر از جادة كمربندي قم كــه از اصفهان به تهران مــي رود رد شــويد در اثنــای آن كمربندي بــه تقاطعي برخورد مي كنيد كه شــما البته از روي پل رد مي شــويد منتها در خياباني كه از زير پل رد مي شــود و به ترمينال قم مي رود در آنجا تقاطعي هســت ســمت راست مسجد باشكوهي اســت كه داراي گنبد و گلدسته هست و كنار مســجد هم حسينيه اي ســاخته اند كه آن هم داراي يك گنبد و گلدسته اي هم هست . اگر فرصت كرديد برويد هم نمازي بخوانيد و هم توسلي داشته باشيد .
اين مسجد به نام « مســجد امام حسن مجتبي (ع) » اســت كه با لطف و عنايت خود حضرت ســاخته شده و مورد توجه دوستان حضرت هم هست . داستانش را آقاي عســكري كه براي خودشــان در آنجا اتفاقــي افتاده در ســال چهل شمســي نقل مي كنند . آقاي احمد عسكري مي گوينــد : من در تهران جلســه اي قرآني داشــتم كه نوجوان ها و جوان ها در آن مجلس شــركت مي كردند وهمين طور با جوان هاي محل آشنا بوديم . يك روز پنج شنبه ســه تا از جوان ها آمدند منزل ما. ســه تا از جوان هايي كه شغل مكانيكي هم داشتند و گفتند حاج آقاي عسكري امروز پنج شــنبه است بياييد برويم . جمكران چون شما آبرومند در خانة خدا هســتيد همراه ما بياييد تا ما به اميد دعاي شــما مطمئن باشيم دعاي ما مستجاب مي شود . من اول شرمنده شــدم و گفتم، من كه هســتم كه بخواهم براي شــما دعا بكنم ولي ديدم جواب رد دادن به اين جوان ها خوب نيست .
خودشان ماشين داشتند همان صبح پنج شنبه حركت كرديم . پيش از ظهر بود كه رســيديم مسجد امام حسن مجتبي (ع ) كه حدوداً آن موقع هفت، هشت كيلومتر تا قم فاصله داشت و بيابان بود . در آنجا ماشين خراب شد . دوستان هر سه نفر مكانيك بودند، ايســتادند ماشين را درســت كنند . من هم فرصت را غنيمت شمردم و چون احتياج به دستشويي داشتم آفتابه را برداشــتم و آب هم در ماشــين بود و گفتم تا اينها ببينند عيب ماشين چيست بروم كنار بيابان و برگردم . يك مقدار فاصله گرفتم و آمدم تا آن قسمتي كه الآن مسجد هست . ديدم يك ســيدي با هيبت ايستاده اند مثل برخي افراد خراســاني هستند كه عمامه اي سبز بر سر مي بندند، ايشــان هم عمامه اي سبز به سر بســته بودند و خالي به صورتشان و يك نيزه اي نسبتاً بزرگ هفت، هشت متري دستشــان بود كه داشتند روي زمين با آن علامت گذاري مي كردند . من ســلام كردم و پيش خودم گفتم، اين سيد در اين هواي گرم چرا ايستاده اين كار را مي كند؟ آن هم در زماني كه توپ و تانك هســت چرا نيزه دست گرفته است . در ذهنم آمد كه ايشان را راهنمايي كنم و بگويم : بروبه درست برس، درست را بخوان . در ذهنم اين مطالب دور مي زد و رفتم يك گوشــه اي قضاي حاجــت بكنم كه يك وقت ديدم آقا فرمودند : « آقاي عســكري آنجا ننشين، اينجا مسجد اســت . » جا خوردم و با اينكه روحيه ام اين است كه زود و بــدون چــون و چرا اطاعت نكنم بــدون اختيار گفتم چشــم . بعد فرمودند « برو آن طرف » پشت تپه اي بود، من.هم بي اختيار رفتم .

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:31  توسط   | 

پروانه گفت...

 

من گل هاي زيادي را ديده ام...

من گل لاله را مي شناسم.

گل نسترن را ديده ام.

با شقايق دوست بوده ام.

با مريم و سوسن و... هم نشين شده ام؛

اما بارها و بارها، به تمامي آنها گفته ام كه هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شوند. من عاشق ديوانه گل نرگس ام.

اين را ديگر، همه گل هاي سرزمين من- همه گل هايي كه مرا مي شناسند- مي دانند.

يك بار گل سرخي از من پرسيد: پروانه جان! پروانه خوب دوست داشتني!

اين چه رازي است كه تو هميشه و در همه جا و در حضور تمامي گل ها، تنها و تنها از گل نرگس مي گويي و تنها و تنها از عشق او ياد مي كني؟ اين گل نرگس چه دارد كه تو را اين گونه شيفته خويش كرده است؟ به گل هاي سرزمينمان نگاه كن!

لاله را با تمام زيبايي اش ببين!

طنازي مريم را بنگر!

دلبري سوسن را شاهد باش!

اين ها همه آرزو دارند كه زماني- آن هنگام كه براي استرحت، اندكي دركنارشان مي آسايي- حرفي هم از آن ها بزني و سخني هم در باب محبت آن ها بگويي و افسوس و صد افسوس كه همگي در حسرت اين آرزو مانده اند...!!

من در پاسخ گل سرخ گفتم:

گل سرخ عزيز!

با خود عهده كرده ام- تا آن هنگام كه در سرزمين ما گل نرگس هست - از عشق هيچ گل ديگري سخني نگويم.

تو خود بگو كه آيا تا وقتي وجود نازنين گل نرگس هست، مي توان عاشق دل باخته گل ديگري بود؟!

اصلا مگر مي شود ادعاي عشق داشت و عاشق او نبود؟!

گل سرخ غمگينانه گفت:

پروانه عزيز دوست داشتني!

در سرزمين ما هزاران گل نرگس هست. در همسايگي من، ده ها نمونه از آن ها روييده است و تو تا به حال به هيچ كدامشان حرفي از عشق نزده اي.

پس چگونه است كه ادعاي عاشقي گل هاي نرگس را داري؟!

و من باز در پاسخش گفتم:

گل سرخ عزيز!

گل نرگس حقيقي را در هيچ باغچه اي نمي توان يافت.

گل نرگس من، گل نرگسي يگانه است.

او صاحب تمامي گل هاي عالم است،

او مقتداي تمامي پروانه هاي عاشق پيشه است،

او دليل پروانگي من است ،

و تمامي آرزوي من،

و اي كاش...

اي كاش...

اي كاش كه آرزوي طواف كردن به دور او را به گور نبرم!

كه همگان مي دانند عمر پروانه، چه كوتاه، چه اندك ... و چه ناچيز است!

من گل هاي زيادي ديده ام؛

اما هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شود.

گل يگانه ، تنهاي نوزاشگر من!..." مهدي" .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط   |